X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر من گذشت...
بغض هایم را نگه میدارم ... گاهی اوقات سبک نشوم، سنگین ترم! 
قالب وبلاگ

دیشب، شب بدی برای من گذشت... چند روز بود که خودمو اماده کرده بودم برای یک روز خوب... یک گپ صمیمانه، یک درد و دل حسابی... چقدر برنامه ریخته بودم براش... چه انتظار بیهوده ای!... اگه بهم نخندید و نگید خرافاتیم ته ته دلم یه چیزی میگفت این بار هم نمیشه... شاید واسه همین بود که این بار قول گرفتم... اما چه فایده!

ساعت 20:09 بود که پیام داد  با این مضمون که "نمیتونم بیام"... پیش بینیش را کرده بودم اما نمیدونم چرا یهو حس کردم همه غم های عالم سرم خراب شد... نذاشت با هم حرف بزنیم...

دیشب با گریه خوابم برد...

امروز صبح اصلا حوصله نداشتم از تخت بیرون بیام... به هر جوون کندنی بود لباس پوشیدم و زدم بیرون... تمام مسیر را تا دانشگاه داشتم موسیقی گوش میکردم و گریه میکردم... خدا رو شکر اتوبوس هم اینقدر خلوت بود که هیچکس متوجه من نمیشد... از وقتی رسیدم تا پایان اولین کلاس اینقدر اخلاقم (دور از جون شما!) سگ بود که دوستام همه شاکی شدن...

الان که دارم مینویسم چقدر خوشحالم که امروز را رفتم دانشگاه، اینقدر بچه ها سر ناهار و کلاس جابری شوخی کردن که امروز به اندازه ی یک هفته ی خودم خندیدم... مسیر تا خونه را هم به لطف خاطره هایی که زهرا تعریف میکرد با خنده گذشت... اینقدر که عضله های فکم درد گرفت... البته نمیدونم از شدت خنده بود یا از حالت عصبی خودم که نمیتونستم دهنمو خیلی باز کنم!

الان که دارم مینویسم خوشحالم که امروز را رفتم دانشگاه اما دلتنگی من چندین برابر شده و با هیچ لبخندی نمیشه از شدتش کم کرد...


این سخت دلی و سُست مهری، جرم از طرف تو بود یا من؟

[ یکشنبه 21 آبان 1391 ] [ 05:21 ب.ظ ] [ VN!W ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 15124