X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر من گذشت...
بغض هایم را نگه میدارم ... گاهی اوقات سبک نشوم، سنگین ترم! 
قالب وبلاگ

این پست رو می نویسم تا یه کمی فضای وبم عوض شه...


چند وقت پیش یه خانومی تو دانشگاه جلومو گرفت و گفت: شما ازدواج کردی دخترم؟ منم رو سادگیم اول گفتم: نه! همین که گفتم نه تازه فهمیدم تو چه چاله ای افتادم. دیگه یه بیست دقیقه ی اره بده ، تیشه بگیر بودیم... بیچارم کرد تا پیچوندمش!... هرچی میگفتم نه! با یه اعتماد به نفس مثال زدنی ای میگفت: این ناز کردنا مال زمان ما بود، فرصت هاتو از دست نده و پسر من خیلی فلان و فلان... خنده ام هم گرفته بود نمیتونستم خودمو جمع کنم.

من که از ازدواج های مدل -یکی یکی رو معرفی کنه- بدم میومد، دیدم این از اون هم بدتره!... اونجا که به حساب موقعیت خونتون توی شهر و سطح اقتصادی-اجتماعی خانواده ات و خیلی اطلاعات دیگه که میگیرن پا جلو میزارن و تماس میگیرن نمیپسندیدم... نمیپسندیدم چون اون دو تا ادم هیچ شناختی خارج از چارچوب درخواست ازدواج از هم ندارن و همه ی رفتار و گفتارشون متناسب با هدفشونه (هر دو طرف!)... این خانوم که کلا فقط از قیافه ی من خوشش اومده بود و هیچی نمیدونست... وسط حرفاش پرسید: شما چندتا خواهرید؟ دیگه ساده لوحانه جواب ندادم و گفتم: برای شما چه فرقی میکنه؟ گفت: اخه من دو تا پسر دارم... خدا میدونه چقدر خندیدم!



روزگاری ست که ما را نگران میداری...

نگرانم برای کسی که دنیایی دوستش دارم و هیچ کاری ازم برنمیاد برای کم کردن نگرانی هاش!

التماس دعا!


[ جمعه 19 آبان 1391 ] [ 09:46 ب.ظ ] [ VN!W ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 15385