X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر من گذشت...
بغض هایم را نگه میدارم ... گاهی اوقات سبک نشوم، سنگین ترم! 
قالب وبلاگ

نوزده ساله م بود که با یکی دوست شدم که تازه از یه رابطه‌ای اومده بود بیرون و حالش بد بود و داغون و من شده بودم سنگ صبورش و این حرفا... یه روز اومد بهم گفت تو فرشته نجات هستی چون من با تو تونستم از اون وضع بیام بیرون و بالاخره عشق زندگیمو پیدا کردم، بعد هم رفت با عشق زندگیش ازدواج کرد... تو اون لحظه یه احساس سنگ توالت بودن عظیمی بهم دست داد...یکی اومده بود خالی شده بود و سرحال شده بود و بعد رفت عشق زندگیشو پیدا کرد... این اتفاق بارها و بارها تکرار شد. به خودم قول دادم دیگه نذارم سنگ توالت بشم، نذارم یکی بیاد خودشو خالی کنه و بره، بنویسم "تعطیل! خراب است".

ولی حالا بعد این همه قول و قرار دارم دونسته اون تابلو رو پاک میکنم و میذارم یکی دیگه اینکار رو بکنه...میدونم که عاقبتش همونه، میدونم چقدر خوب بلدم آدما رو آروم کنم و مراقبشون باشم...مادری زیاد کردم این سالها. میدونم دارم میرم دردهای یکی دیگه رو ازش بگیرم و بعد بفرستمش بره دنبال عشق زندگیش...
میدونم همه حرفایی که به خودم میزنم که نه این اتفاق نمیوفته و وضع فرق کرده و قرار نیست مراقب باشی و قرار نیست این یه رابطه ی یه طرفه باشه و قرار نیست بذاری تکرار بشه و همه اینا، چرند مزخرفه!... دارم میرم که دقیقا دردهای یکی دیگه رو به جون بخرم و بعد بگم برو...یعنی لازم هم نیست که بگم برو، آدما وقتی کارشون تموم شد از روی سنگ توالت پا میشن...در توالت رو هم پشت سر خودشون می بندن!!


پ.ن 1: میدونم تعبیر نازیبایی هست... اما کلمه ی بهتری نبود!... معذرت میخوام!
پ.ن 2: لطفا برداشت های عجیب و غریب نکنید! (بیشتر برای کسایی نوشتم که منو از نزدیک میشناسن!) صرفا یه درد و دل ساده بود ...
[ چهارشنبه 10 آبان 1391 ] [ 07:50 ب.ظ ] [ VN!W ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 15124