X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر من گذشت...
بغض هایم را نگه میدارم ... گاهی اوقات سبک نشوم، سنگین ترم! 
قالب وبلاگ

چون میخوام متن رو با این جمله ی تکراری خودم که: نمیدونم از کجا بنویسم؟.... از نزدیکترین چیزی که به ذهنم مییرسه مینویسم. از دیشب که تو گروه همکلاسیای دانشگاه یکی از بچه ها پیام یکی از اساتید رو گذاشت. درباره دعوت به جلسه دفاع امروز. یادم نیست چرا ولی بحث کشید به اینجا که استاد مزبور به همه بچه ها همین پیام رو دادن و خواستن که به همکلاسیاشون خبر بدن، منم به شوخی گفتم دکتر فلانی منو دوس نداره که به من پیام نداده، ضمن اینکه من شیراز نیستم که بتونم برم، حدسم اینه که دکتر شماره تلفن منو ندارن. تو یه فضای کاملا شوخی که همه داشتیم میخندیدیم گفتم مبارک همتون باشه! با کلی خنده... که با یه پاسخ عجیب مواجه شدم. دکتر فلانی هم مبارک تو باشه، چشم نداری ببینی یکی هم به ما توجه میکنه اونمم دسته جمعی. من متعجب مونده بودم از حرفی که میشنیدم.
علت گفتن این حرف از اونجا بود که خودش در پیام بعدی گفت که دبروز دانشکده بوده و چیزی برای استاد برده و ایشون نبودن و با خودش گفته اگر مینا بود با کلید در رو باز میکرد. اینکه چرا دکتر این لطف رو به من داشتن که کلید اتاقشونو به من دادن بحث جداییه که هیچ ارتباطی به شخص من نداره. اما فکر کردن به اینکه تو ذهن همکلاسیام درباره من چی میگذره حالمو بد کرد. یعنی یه اتفاق و یه گفتگوی تصادفی باعث شد اون صبر معقول اجتماعی از حد بگذره و این حرفا به زبون بیاد.
به زبون بیاد اینکه مینا من ازت بدم میاد چون توجهی رو جلب کردی که قبلن متعلق به تو نبوده، یا حتی فراتر از این توجهی رو از طرف اساتید به خودت جلب کردی که لیاقتش رو نداشتی. نمیدونم تهش اینکه حال بدی بهم دست داد.

کارام عقب افتاده، مقاله هام، که نمیدونم چی میشن تهش. مصاحبه ازمون جامع. وای که تصحیح نمیکنن این برگه ها رو که بدونیم تهش چی میشه، روزای اول بعد ازمون حس مثبت تری نسبت به عملکرد خودم داشتم اما هرچی بیتشر میگذره نگران تر میشم. از جلسه مصاحبه میترسم.
و واویلای اصلی که انتخاب و تصویب شدن موضوع رساله ام هست. خیلی گنگم، اینکه یه چیزی تو سرم هست اما نمیتونم پرورشش بدم عصبیم کرده، اینکه دلم میخواد زودتر پروپوزالم نهایی بشه و هیچکار نمیکنم کلافه ام کرده. و هزارتا کار خورد ریز دیگه که بهشون نمیرسم. نگرانی های کوچیک و بزرگ برای خانواده ام و دوستام. فکرهای عجیب و غریب و بی حرکت موندن در برابر همه مشکلات

[ سه‌شنبه 5 دی 1396 ] [ 01:37 ب.ظ ] [ VN!W ]
بیش از سه چهارم امروز گذشته!

بیشتر ساعاتی رو که گذشت تنها بودم. از این موضوع ناراحت نبودم. خوشحالم نبودم. حسی از بی تفاوتی دارم که برام خوشایند نیست. امروز تقریبا به هیچ کار مهمی نرسیدم، نه درس خوندم نه فعالیت لذت بخشی انجام دادم، نه با کسی حرف زدم، نه حتی خوابیدم. هشیار بودم، هشیارانه بی تفاوت و کرخت نسبت به هر چه در اطرافم در گذر بود.

امروز نباید این شکلی میگذشت!

[ دوشنبه 17 مهر 1396 ] [ 05:55 ب.ظ ] [ VN!W ]
امشب شب نهم محرم شب تاسوعاست. ساعاتی که گذشت حالی رو تجربه کردم که دلم میخواست بمیرم. یک گروه 6 نفره از دوستان دوره دبیرستان دارم تو تلگرام. با همون ویژگی های معمول. با همون شوخی ها و سر به سر گذاشتنا و کلیپ های جوواجور. امشب یکی از دوستام. یکی از بهترینا. یکی از عزیزترینا. یک مطلبی گذاشت درباره ارزش گریه بر حسین (ع) داستانی بود نقل شده از سید بحرالعلوم در دیدار با امام زمان (عج). اینکه امام زمان به ایشون فرمودند که خدا چون نمیتونه خداییشو به حسین ببخشه پس نعمتهاشو بر گریه کنندکان بر حسین میبخشه تا فداکاری حسین را پاسخ داده باشه.

من بدون اینکه درباره صحت این روایت چیزی بگم. صرفا برای اینکه تذکر داده باشم پخش این موارد یه جور سستی در عمل بوجود میاره که انگار هرکار خواستیم بکنیم وتنها با گریه بر حسین خدا چه ها و چه ها به ما خواهد داد.  نوشتم خدا هرچقدر هم نعمت به گریه کنندگان بر حسینش ببخشه چیزی از حق الناسی که به گردن دارند کم نمیکنه و در ادامه گفتم خدا مدیون هیچ کدوم از بندهاش نیست که بخواد براشون جبران کنه حتی اولیا الهی. خدا هر چیزی داده از سر لطف بوده. وجودمونو مدیون خداییم. خدا رو اینقدر حقیر نبینیم.

اون عزیز داغ کرد که تو میدونی سید بحر العلوم کیه؟ میدونی این حرفو امام زمان زده؟ وقتی درکشو نداری سکوت کنی بهتره و... و گروه رو ترک کرد. من بشدت متعجب از این عکس العمل، برش گردوندم به گروه و گفتم من قصد مقابله نداشتم. عقلم حکم میکنه بزرگی خدا رو فراتر از این توصیف بدونم. و فکرمیکردم میتونم تو جمع اندک دوستانم نظرمو بدم. اگه حرف اشتباهی زدم بیا باهم حرف بزنیم ناسلامتی رفیقیم.

بعد از یک ربع تایپ کردن و اینکه من چقدر منتظر پاسخش بودم. نوشته اش رو فرستاد. رو صندلی بودم و گوشی روی میز. سر خم کردم تا بخونم. به اخرای پیامش که رسیدم اشک هام بی اختیار و پشت سر هم روی میز و صفحه‌ی گوشیم پخش میشد. یخ کردم. این حرفا رو داشت به من میزد؟ همین رفیق عزیزم. همین ادمی که برام تو جمع دوستا تک بود. همونی که طرف بحث و گفتگو و غصه هام بود. همونی که باهاش مشورت میکردم. همین ادمی که دو روز پیش جلو جلو برای تولدم هدیه گرفت. همین ادم در مورد من، تو روی من داشت این حرفو میزد؟ مغزم سنگین شده بود. نمیتونستم جلو گریه کردنمو بگیرم. الانم که مینویسم دارم گریه میکنم.

کاری به بقیه حرفاش که متهم کردن من به نفهمیدن و ندونستن و هیچ بلد نبودن از تاریخ و روایت و سند و اینا بود، ندارم. اینکه منو متهم به هرچیزی کرد که برداشت متعصبانه ی خودش از اون روایت و حرفای من بود بدون اینکه ازم بپرسه منظورت چی بوده، هم برام قابل درک و قابل پیش بینی بود. حتی توصیه اش به من درباره اینکه بهتره حرف نزنم هم خیلی اذیتم نکرد.

تا رسیدم به این جمله "شاید تو دانشگاهی که میری یا رشته ای که میخونی موضع عقل کل داشتن لازمت باشه ..." با خودم گفتم وقتی یکی از بهترین دوستانم درباره من اینطوری میگه (ببین داره "میگه"، تازه ادمها از فکر تا حرف. حرفی که نوشته میشه. کلی خودسانسوری دارن) پس بقیه چه تصوری از من دارن. یه لحظه احساس کردم تنهاترین موجود روی زمینم. کسی که هیچ دوست واقعی تو دنیا نداره. یعنی هیچکس نیست که جدا از مناسبات ژنتیکی واقعا دوستم داشته باشه. یعنی بقیه هم ته ذهنشون یه برداشت این شکلی حالا کمتر و بیشتر از من دارن. تو ذهنم تکرار میکنم: مینا این حرفو یکی از صمیمی ترین دوستانت بهت گفته. باور میکنی؟  

یک دقیقه بعد از اون بهت عجیبی که بهم دست داد براش نوشتم. اره حق باتوه. نوشتم اینقدر عزیزی که دلم نمیخواد ناراحت بشی. برای ذهن کنایه نفهمش جوری با نرمش نوشتم که بدونه ناراحتم کرده. هرچند اینقدر غرق هیجان بود که نفهمید. الان که فکرشو میکنم نمیفهمم چرا با صراحت نگفتم که حرفت بغضمو شکوند و قلبم درد گرفت. واقعا نمیدونم مراعات چی رو کردم. و در پاسخش خیلی پیروزمندانه من رو توصیه کرد که نگاه از بالا به پایین نداشته باشم.

گریه و گریه و گریه همه ی کاری بود که تونستم بکنم. دلم میخواست حجم این غمی که نشست رو وجودمو با کسی درمیون بزارم تا سبک شم. اما کی؟ کدوم رفیقمه که ته ذهنش اینطوری درباره‌ام فکر نکنه. باورش برام خیلی سخته. خیلی. مرضیه به من گفته که "مینا تو از  اینکه دکترای روانشناسی میخونی فکر کردی عقل کلی؟!" من کی برای تو غیر از دوست بودم؟ شده حتی یکبار بدون اینکه نظرمو بعنوان یه روانشناس خواسته باشی، حرف یا رفتاری رو تحلیل کرده باشم؟ من؟ ... با کی میتونم حرف بزنم؟ مرور تمام خاطراتم با مرضیه و حرف امشبش هرلحظه بیشتر آزارم میده. دلم بدجوری شکست... تهش این شد که پناه بیارم به نوشتن بلکه یکم اروم شم. شاید این غمم مثل بقیه غم های زندگیم ته نشین بشه تو دلم.

 

شب عاشورا امام حسین به یارانش فرمود: هرکس از شما حق الناسی به گردن دارد برود و ان حق را ادا کند که خداوند شهادتش را نمی‌پذیرد.

او به جهانیان فهماند حتی شهادت در راه خدا در کربلا بالاتر از رعایت حق الناس نیست. من در عجبم از کسانی که هزاران گناه میکنند و معتقدند یک قطره اشک بر حسین ضامن بهشت انهاست. جز مال مردم خوردن که مثالی از حق الناس است. رعایت اصول و قواعد عرفی، قانونی و عاطفی دیگران هم شامل حق الناس می‌شود.

[ شنبه 8 مهر 1396 ] [ 12:22 ق.ظ ] [ VN!W ]

سلام

بازهم دارم با تاخیر طولانی می‌نویسم. این روزها، حالم خیلی مساعد نیست. حال روانیم. گاه خودمم نمی‌دونم دقیقا مشکلم چیه. اما حال بد خودمو می‌فهمم.

تقریبا یکماه پیش بود که دوستانمو دعوت کرده بودم خونه. یادم نیست 9 نفر حدودا. از اونجایی که اولین سری از بچه ها ساعت ده رسیدن نسبتا خیلی تو اشپزخونه مشغول بودم (البته الهه هم خیلی کمکم کرد). شاید تا بعد ناهار کمتر تونستم کنارشون باشم. گذشت و گذشت عصری که 4-5 تا از بچه ها رفتن. با باقیمونده بچه ها نشسته بودیم به صحبت، که مریم گلی (دوتا جوجه تو راه داره) در شرایطی که پشت سر من رو مبل دراز کشیده بود و من بعنوان کسی که شاید در طول 28 سال زندگیم بتونم تعداد دفعات لاک زدنمو بشمرم، داشتم سرخوشانه به ناخون های لاک زده ام نگاه می‌کردم؛ یهو گفت مینا تو چته؟ چرا اینقد ساکت شدی؟ چرا اروم شدی؟ حرف نمیزنی؟ همش تو خودتی! من با حالت تدافعی گفتم. واااااا... اینا چیه میگی... من کجام ساکته و ارومه؟ چرا رو ادم عیب می‌زاری؟  گفت نه، خونه نرگس اینا هم همینطوری بودی. همش سر خودتو با امیرعلی گرم می‌کردی. من داشتم با قیافه‌ی این حرفا چیه می‌زنی نگاهش می‌‌کردم که از اون طرف مرضیه گفت راست میگه مینا چند وقته رفتارت عوض شده. تو وقتی اینجوری میشی یه مشکلی داری. یه دلتنگی. یه غصه‌ای. یه چیزیت هست. من دوباره تعجبمو تو صورتم بیشتر کردم که اینا چیه به من می‌گید. شاید ته ذهنم این بود که چرا گیر دادید به من؟ برید درباره یه چیز دیگه حرف بزنید. مرضیه ادامه داد. حالا نمیخوای بگی نگو... ولی من تو رو میشناسم بعدا خودت میای میگی چه مرگت بوده، من مطمئنم تو دلت از یه چیزی گرفته. واقعا نمیدونم چرا، واقعا نمیدونم چرا همینطور که مرضیه داشت حرف می‌زد و مریم هم سوال می‌پرسید، بغض گرفت و اشکام سرازیر شد. مرضیه با حالتی پیروزمندانه که تونسته منو به خودم نشون بده گفت دیدی میگم تو حالت خوب نیست. اصلا معلومه. داری دوری میکنی مینا. با همون اشکا که تعجب و همدلی مریم و مهناز و فاطمه رو برانگیخته بود گفتم من دوری نمی‌کنم. امروز من میزبان بودم و کارام زیاد بود. مرضیه ادامه داد به کار زیاد ربط نداره تو خودتو سرگرم کارات میکردی که پیش ما نباشی.

اون روز گذشت، انصافا بودن با بچه ها لذت بخش هست. اما انگار اولین جرقه خورد که خودمم بفهمم حالم خوب نیست. چیزی که کتمانش می‌کردم. گاهی به خودم می‌گم مینا زندگی تو پر از خوشبختی هست و در کنارش روزها و لحظات سخت و تلخ هم وجود دارد و گاهی هم به خودم میگم که زندگی پر از درد و رنجه و تنها ساعت‌ها و لحظات لذت بخش و شادی اور درش وجود داره. این دو تا نظر رو در مورد زندگیم به تناوب داشتم. اما مدتی هست که بیشتر به شیوه‌ی دوم به زندگیم نگاه میکنم. و این داره بهم میفهمونه که اوضاع خوب نیست. نه نیست!

همیشه تو زندگیم دلم میخواست که یه روانشناس داشته باشم. اینکه بتونم برم پبش یه متخصص و باهاش حرف بزنم. شاید بتونه یه کمک واقعا تخصصی بهم بکنه. یه راه حل. یه پیشنهاد برای بهتر زندگی کردن. شاید حتی یه نگاه جدید به زندگی یا گرفتن یه آموزش برای کنار اومدن با شرایط فعلیم. دلم یه روانشناس خوب میخواد. میدونمم دوستای زیادی دارم. دوستایی که شاید بشه با 2 الی 3 نفرشون درباره این مشکلات حرف زد اما تهِ تهِ تهش یه تخلیه هیجانیه... یه سبکی موقتی تا دوباره لبریز بشم... تا دوباره برگردم به این حال بد. لازم نیست بهم یاداوری شه که مینا تو که خودت روانشناسی! بله میدونم اما روانشناسا هم نیاز به روانشناس دارن.

و مشکل بعدی، که شاید حتی یه بخشی از مشکل اصلی هم همینه. اینکه من نمیتونم برم پیش یه روانشناس. خیلی تلخه که همیشه باید مواظب جایگاه پدرت باشی. خیلی سخته که همیشه باید مراقبت کنی که حرفی نزنی یا کاری نکنی که وجه پدرت خراب بشه. خدایا چی شد من اومدم رشته ای رو خوندم که پدرم توش دکترا داره؟! چرا اینکار رو کردم. خسته شدم از نگهداشتن یه نقاب روی صورتم. از خودم نبودن. از اینکه از استادا و همکلاسیا بگیر تا همکارا و دانشجوها وقتی باهات در تعامل هستند در کنار تو سایه ی پدرتو میبینن (گاه که فقط منو به چشم دختر دکتر فتحی میبینن و لاغیر) و من موظف به محافظت از وجه علمی و شخصیتی پدرم هستم. این وظیفه منو از خودم دور میکنه. گاهی اینقدر دور که دلم برای خودم و اونچه دوست دارم تنگ میشه. و گاه اونقدر دور که یادم میره من کی بودم اصن. حالا با این وضعیت چطور جرات کنم برم پیش یه روانشناس تا از مشکلاتم بگم. از چی و کجای زندگیم بگم که در بهترین حالت تربیت والدینم رو زیر سوال نبره؟

خسته ام... خسته.

شاید اگر الان یه روانشناس روبرو ام بود دردامو براش با این شروع می‌کردم:

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

[ پنج‌شنبه 9 شهریور 1396 ] [ 11:45 ب.ظ ] [ VN!W ]
سلام

اینقدر با فاصله دارم مینویسم تو ویلاگ که بعیده کسی این نوشته رو بخونه. نمیدونم هر رسانه ای انگار دوره و زمان خودشو داره، یه روزی وبلاگ ارتباطات ما رو میساخت، یه روزی فیس بوک، وایبر، واتس آپ الانا ایسنتاگرام و تلگرام و شاید اینا هم کهنه بشن وچیزای دیگه جاشونو بگیره.

انگار میکنم که دارم برای خودم میگم و مینویسم. خیلی روزا گذشته با اتفاقای خوب و بد، با احساسات تلخ و شیرین. شاید اخرین اتفاق خوب مال همین دیروز بود که عموجان اخرای مهمونی وقتی من داشتم تو اتاقم به سوالات بی شمار مهدی در مورد وسایل روی میز جواب میدادم اومدن تو اتاق و بهم یه هدیه دادن، گفتن هدیه قبولی دکتراته مینا. ضمن اینکه کلی اصرار کردم که قبول نمیکنم و چرا باید به زحمت بیفتن. ته دلم چقدر دلم میخواست اوضاع الان جور دیگه ای بود.

دو سه روز قبل عید سمیرا همکلاسیم باهام تماس گرفت و از حرفای معمولی شروع کردیم تا رسیدیم به گریه هاش، به تلخی های روزگار که دست از سرش برنمیداره. نمیدونستم باید چی کار کنم؟ مستاصل مونده بودم. هعییییییییی.

یه عالمه کار دارم برای عید و نمیدونم چرا به هیچکدوم نمیرسم، برای درس سمینار با اون خاطره ی بشدت تلخی که برام به جا گذاشت، مقاله درس شخصیت که هیچی فکری براش نکردم، تکالیف دکتر جوکار که نقد مقاله و نوشتن پروپوزال هست.کار پژوهشی دکتر حسینچاری که یه بارم ازم خواستن و پرسیدن چی شد؟ تازه اینا تموم بشه بریم سراغ مقاله ها که ببینیم باید چیکارشون کنم.

اینقدر حرف دارم که نمیتونم بنویسم از اتفاقای روز سمینار از اون روز ظهر که دکتر رو دیدم و رفتم تو اتاقش تا اون برخورد ها و رففتن دکتر و تماسی که عصری گرفتن باهام و صحبتهای بعد از کلاس حافظیه که ختم شد به اینکه مزاحمشون بشم تا دانشگاه منو برسونن. نمیدونم ادم های خوب همیشه خوبن و گاهی بروز میدن یا معمولین و گاهی خوب میشن، اینقدر خوب که دلت بهشون قرص میشه از بودنشون. از هر مدلی که هستن خدا حفظ کنه که تو شرایط بحرانی ارومت میکنن.

[ شنبه 5 فروردین 1396 ] [ 12:31 ق.ظ ] [ VN!W ]

1 2 3 4 5 ... 16 >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 15546