X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر من گذشت...
بغض هایم را نگه میدارم ... گاهی اوقات سبک نشوم، سنگین ترم! 
قالب وبلاگ
سلام

اینقدر با فاصله دارم مینویسم تو ویلاگ که بعیده کسی این نوشته رو بخونه. نمیدونم هر رسانه ای انگار دوره و زمان خودشو داره، یه روزی وبلاگ ارتباطات ما رو میساخت، یه روزی فیس بوک، وایبر، واتس آپ الانا ایسنتاگرام و تلگرام و شاید اینا هم کهنه بشن وچیزای دیگه جاشونو بگیره.

انگار میکنم که دارم برای خودم میگم و مینویسم. خیلی روزا گذشته با اتفاقای خوب و بد، با احساسات تلخ و شیرین. شاید اخرین اتفاق خوب مال همین دیروز بود که عموجان اخرای مهمونی وقتی من داشتم تو اتاقم به سوالات بی شمار مهدی در مورد وسایل روی میز جواب میدادم اومدن تو اتاق و بهم یه هدیه دادن، گفتن هدیه قبولی دکتراته مینا. ضمن اینکه کلی اصرار کردم که قبول نمیکنم و چرا باید به زحمت بیفتن. ته دلم چقدر دلم میخواست اوضاع الان جور دیگه ای بود.

دو سه روز قبل عید سمیرا همکلاسیم باهام تماس گرفت و از حرفای معمولی شروع کردیم تا رسیدیم به گریه هاش، به تلخی های روزگار که دست از سرش برنمیداره. نمیدونستم باید چی کار کنم؟ مستاصل مونده بودم. هعییییییییی.

یه عالمه کار دارم برای عید و نمیدونم چرا به هیچکدوم نمیرسم، برای درس سمینار با اون خاطره ی بشدت تلخی که برام به جا گذاشت، مقاله درس شخصیت که هیچی فکری براش نکردم، تکالیف دکتر جوکار که نقد مقاله و نوشتن پروپوزال هست.کار پژوهشی دکتر حسینچاری که یه بارم ازم خواستن و پرسیدن چی شد؟ تازه اینا تموم بشه بریم سراغ مقاله ها که ببینیم باید چیکارشون کنم.

اینقدر حرف دارم که نمیتونم بنویسم از اتفاقای روز سمینار از اون روز ظهر که دکتر رو دیدم و رفتم تو اتاقش تا اون برخورد ها و رففتن دکتر و تماسی که عصری گرفتن باهام و صحبتهای بعد از کلاس حافظیه که ختم شد به اینکه مزاحمشون بشم تا دانشگاه منو برسونن. نمیدونم ادم های خوب همیشه خوبن و گاهی بروز میدن یا معمولین و گاهی خوب میشن، اینقدر خوب که دلت بهشون قرص میشه از بودنشون. از هر مدلی که هستن خدا حفظ کنه که تو شرایط بحرانی ارومت میکنن.

[ شنبه 5 فروردین 1396 ] [ 12:31 ق.ظ ] [ VN!W ]

امروز با یه قصد دیگه اومدم سراغ وبلاگم اما الان میخوام از یه چیز دیگه بنویسم.

رفتم سراغ نوشته های اون وبلاگم و گشتم دنبال نوشته هایی با یه موضوع خاص... هرچی گشته ام کمتر پیدا کردم. اومدم اینجا رو هم گشتم حتی تو چرکنویس ها... هرچند که میدونستم من این حرفا رو قطعن اینجا ننوشتم... اینجا هم نبود. با خودم دارم فکر میکنم... یعنی پاکش کردم؟ چرا مینا؟ یعنی اینقدر عصبانی بودم که خاطره های مکتوبم ازش رو هم از بین ببرم... این چه رفتار بچگانه ایه... از خودم ناراحتم و شرمنده ای خودمم.

ناراحت که عجولانه و هیجانی تصمیم گرفتم... و شرمنده که هنوز نفهمیدم بودن این نوشته ها کمک به نظم فکریه منه... وگرنه با پاک کردنشون که اون ادما و اون خاطره ها که پاک نمیشن... میشن؟ به قول شهرزاد که این اتاق تاریک ذهن ازاد ترین جای جهانه!... با این کار فقط خوبیا و بدیا رو جوری باهم هم زدم که دیگه نمیشه از هم جداشون کرد.

این چند وقته استرس های دیگه ای هم بوده. مریضی الهام که خدا رو شکر بعد دو هفته از بیمارستان مرخص شد و باقی درمان رو خونه میگذرونه. یه شبی رو کنار الهام صبح کردم... چقدر استرس کشیدیم پای جواب ازمایشهاش. چه غمی داشتم از زخم زبونای خونه بابت همون شبی که موندم بیمارستان. گذشت...

دیروز هم در استانه ی روز پدر یه خبر تلخ شنیدم از یه رفیق دوست داشتنی... وقتی رضا نوشت پدر به رحمت خدا رفتن... یه لحظه موندم... خدا صبر بده به خودشو خونوادش.

کارای دانشگاه هم دیگه داره کمرمو خم میکنه... اشتباه نشه کارای دانشگاه سنگین نیستا... من تنبلم که کل کارا و تکالیف ترم یک رو به اضافه کارای روتین ترم دو رو هم خرمن خرمن جمع کردم و حالا دارن رو سرم اوار میشن.

خدایا عاقبت ما رو به خیر بفرما!

[ پنج‌شنبه 2 اردیبهشت 1395 ] [ 08:28 ب.ظ ] [ VN!W ]

قبل عید تو اون یکی وبلاگم از سر ناامیدی و خستگی از شرایط داغونی که توش بودم نوشتم. نوشتم و گذاشتم جایی که فقط خودم بتونم بخونمش، برای اینکه گاهی برگردم به گذشته نگاه کنم و بگم ببین از چه روزایی گذشتی، ببین چقدر قوی بودی و مقاومت کردی.

اتفاق های کم و بیش بد دیگه ای هم بعد از اون افتاد... و هنوز مقاومم!

تا حالا شده کسی بد جور حالتونو بگیره، اما نتونین جبران کنین براش؟

وضع این روزای منه... تصور کنین تو یه شهری غیر از خونه با یه آدم متفاوت و بعضن عجیب تو یه اتاقِ 5 در 2 زندگی میکنین. طبعن این ادمی که بیشترین وقت روزتونو دارید باهاش میگذرونید، تنها کسیه که میشه باهاش حرف زد، از احساسات و فکرا و هیجاناتی که دارن بیرون میریزن... گاهی ادم دلش میخواد  یکی باشه که بهش بگه تو چه حالیم. فقط کاش  کسی باشه که پشیمونت نکنه از حرف زدن.

این اتفاق پیش از این هم افتاده بود. و دوباره تکرار شد.  وقتی که نگران با مامان حرف زدم که حال الهام رو جویا بشم (رفته بود بستری بشه که به امید خدا مشکلش حل شه).  مشوش از اتفاقایی که دور از من افتاده برگشتم تو اتاق و از حجم عظیم ناراحتی که درونم غل می زد بهش گفتم این طوری شده. فکر می کنید چی شنیده باشم خوبه؟ یا شما جای من، انتظار چه برخوردی دارید؟

درسته... منم تصور می کردم که الان میگه: ای بابا خدا شفا بده. یا انشالله که خوب میشه نگران نباش.

اما واقعیت این نبود. عکس العمل این بود که وای مینا تو چقدر خبرای بد میدی. نگو حالم بد میشه.

و من با توجه به همون سبقه ای که ازش داشتم خیلی ناراحت نشدم و با تاسف سری تکون دادم و نشستم پشت لب تاپ.

امشب وقتی بدون اینکه به خودش زحمت بده وقتی میخواد با تلفن صحبت کنه از اتاق بیرون بره یا عذرخواهی کنه از اینکه تو اتاق صحبت کرده، برخلاف من که به سکوت اتاق برای مطالعه اون احترام میزارم. تلفنش که تموم شد با یه حال نزاری گفت خواهرم خیلی دندونش درد میکنه و بیچاره کلی مسکن خورده و جواب نگرفته و خیلی ناراحتم که نیستم که کمکش کنم و اصن نتونسته باهام حرف بزنه و...

بعد از دومین جمله اش تو کسری از ثانیه به ذهنم خطور کرد که جواب خودشو تحویل خودش بدم و بگم این خبرا رو به من نده... اما نشد، نتونستم و علاوه بر اینکه سکوت کردم تا هر چی میخواد رو بگه باهاش همدردی کردم و چندتا جمله امید بخش که میره دکتر خوب میشه و از این حرفا.

الان که دارم بهش فکر می کنم به خودم میگم... مینا تو ضمن اینکه نمی تونی به دیگران بگی که از این رفتارشون ناراحت شدی و دیگه تکرار نکننن. حتی بلد نیستی یه انتقام ساده و کوچولو بگیری.

اره خودمم میدونم انتقام گرفتن رفتار سالمی نیست. اما گاهی باید با ادما مثل خودشون رفتار کرد تا خودت آسیب نبینی. و من با 7-26 سال زندگی هنوز نمی تونم از خودم حفاظت کنم.

متاسفم برای خودم.

[ سه‌شنبه 17 فروردین 1395 ] [ 10:19 ب.ظ ] [ VN!W ]

بعد اتفاق چند شب پیش دارم به این فکر میکنم که چرا خبرا به من اینطوری گفته میشه؟ میدونم باید امادگیشو داشته باشم... اما واقعن منم ادمم یه جاهایی در برابر این همه غصه کم میارم.

چند سال پیش هفته ی اول مهر با مرضیه رفتیم طرفای هفت تیر که یکم بگردیم و البته خریدی هم بکنیم... یه سر رفتیم کافه سپیدگاه نشستیم و سفارش دادیم که یهو و بی مقدمه مرضیه گفت میخوام از علی جدا شم!... من شوکه موندم و وقتی جدیت رو تو صورت مرضیه دیدم گریم گرفت... حالا اینکه تا 4 ماه بعدش که بالاخره طلاق گرفت چه اتفاقایی افتاد الان موضوع بحث نیست.

فکر کنم همون سال بود که یکی از همکلاسیای ارشدم که ما طی دو ترم اول بعنوان یه دختر ناز پروده ی لوس و پولدار میشناختیمش، عصر روزی که دانشگاه سر کلاس استاد بدجوری سکه ی یه پولش کرده بود بهم زنگ زد... داشت گریه میکرد، تعجب نکردم. مطابق  شناختی که ازش داشتم هنوز تو فکر حرفی که از استاد شنیده بود بنظرم اومد. در جواب این سوال که ازش پرسیدم صنم چرا گریه میکنی دختر؟ خیلی بی مقدمه گفت: مینا من یه دختر 9 ساله دارم!... تو یه لحظه ضمن ناباوری از چیزی که شنیده بودم. تمام تصور ذهنی من از دوستم در هم شکسته شد... حالا قصه ی دردناک زندگیش تو خونه ی پدری که بخاطر فرار از اون ازدواج کرده بود و سقط جنین و تجربه تجاوز و اقدام به خودکشی و جدایی که بماند.

همین چند شب پیش یکی از همکلاسی های الانم که از زمان مصاحبه های دکتری تو دانشگاه های مختلف باهاش اشنا شدم و بعد همکلاسی هم شدیم. بعد یه سلام و احوالپرسی ساده خیلی بی مقدمه گفت مینا یه چیزی بگم؟ گفتم بگو جونم. گفت: میخوام از کمال طلاق بگیرم با یه زن تو خونه گرفتمش. الان ده روزه اومدم خونه پدرم! ... شوکه شدم گفتم اگر شوخیه، خیلی شوخی بدی هست. و سمیرا ادامه داد. حالا قصه های تلخ خیانت های مکرر همسرش، اعتیادش به الکل، مشکلات خانواده ی پدری و زجری که 5 سال تحملش کرده بود بماند.

این بار گریه نکردم... به این فکر کردم که روانم داره کم کم به شنیدن تلخی ها عادت میکنه یا شایدم براش عادی میشه یا اینکه این تفسیر غلطه، روانم داره کم کم اسیب پذیرتر و شکسته تر میشه.

دو روز پیش داشتیم با مرضیه درباره سریال شهرزاد حرف میزدیم. مرضیه اعتقاد داشت شهرزاد موجود پستیه که تن به ازدواج با قباد داده و باهاش خوبه... و من از رفتار شهرزاد دفاع میکردم که تهران سال 32 رو با الان و دخترای امروز مقایسه نکن. به زور شوهرش دادن خب. مرضیه میگفت: این به لجن کشیدنه عشقه!... البته لفظ خیلی بدی درباره ی شهرزاد به کار میبرد که جاش نیست بنویسم (منشوریه). میگفت عشق اگه واقعی باشه ادم پاش میمونه، به هر قیمتی! ... یه لحظه برگشت تو صورتم نگاه کرد و گفت یکیش خود تو!... طرف 4 ساله مُرده، تو حتی اجازه نمیدی خواستگار پاشو تو خونتون بزاره.

نمیدونم...

ذهنم، قلبم و کل وجودم نمیتونن باهم کنار بیان و یه جواب جامع بدن.

[ چهارشنبه 25 آذر 1394 ] [ 12:17 ق.ظ ] [ VN!W ]

امشب یه حال یهویی وادارم کرد به نوشتن...

بعد این همه مدت، بعد این همه اتفاق ریز و درشت... امشب یهو دلم تنگ شد براش... نمیدونم یهو چی شد که به گریه افتادم... چی شد که بعد مدت ها رفتم سراغ کیف پول کوچک چرمم و عکسشو از بین همه ی عکس هایی که همیشه به همراه دارم جدا کردم و با دیدنش اشک هام بی اختیار جاری شد... رویاهای بودن در کنارش، حرف زدن باهاش، خندیدن فیلم تماشا کردن دعوا کردن و قهر کردن باهاش بعد از رفتنش کم نشد که بیشتر شد.

شاید مشکل از همین رویاهاست... از خوبی رویا ها...  از لذت بخش بودنشون... که دلم پیش هیچکسی نمیمونه... که پس میزنه... که تحمل نمیکنه... گاهی با خودم میگم مینا اصلن فکر کن که هست و اوضاع مطابق رویاهات پیش نرفته تا کی میخوای خودتو پای رویاهات پیر کنی؟... جلو آینه خودمو نگاه که میکنم میفهمم که چقدر پیر شدم... از همون لحظه ی اول نبودنت، کی من موی سفید داشتم؟... بی انصاف اخه کی زیر چشمام این همه چروک خورد؟... کی من این شکلی شدم؟...

امشب دلم خیلی برات تنگ شد... برای ادمی که بی حساب و کتاب دوسش داشتم... برای ادمی که حتی یه لحظه ام به اینکه چرا باید دوسش داشته باشم فکر نکرده بودم... برای تویی که نیستی... و خاطراتت رهام نمیکنه.

امشب زود میخوابم

باید باهم حرف بزنیم...

[ دوشنبه 27 مهر 1394 ] [ 07:54 ب.ظ ] [ VN!W ]

1 2 3 4 5 ... 15 >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 15024