X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر من گذشت...
بغض هایم را نگه میدارم ... گاهی اوقات سبک نشوم، سنگین ترم! 
قالب وبلاگ

خانوم A خیلی با خودش درگیره، درگیر اعتماد کردن یا نکردن... روزا پشت سر هم میگذره... تند و تند و تند... اقای B دو ماه دیگه برمیگرده... خانوم A نمیدونه باید چیکار کنه... از تلاش برای همراه بودن میترسه، که شاید این راه درست نباشه و اون تقدیر نوشته شده اش... میترسه از اینکه اقای B خیلی بهتر از اونی باشه که تصور میکنه و خانوم A نتونه خودشو اماده کنه... میترسه و سکوت میکنه... سکوت تردید هاشو بیشتر میکنه... میترسه که کم باشه، کم بیاره. و خودش باور نمیکنه چه زود این احساس ها داره وجودشو پر میکنه... میترسه نتونه بار این مسئولیت رو تحمل کنه، این بار اگر کمر خم کنه، جز خودش اوار رو روی سر یکی دیگه هم خراب میکنه... میترسه و منفعل مونده...

من با خانوم A هر لحظه تکرار می کنم اعتماد کن به خدا و اروم باش برای انچه پیش پای تو قرار میده، بی توجه به خوشایند بودن یا نبودن اون اتفاق... 


پایان بندی شماره 1:

این انفعال ادامه پیدا میکنه، سکوت متدد باقی میمونه، به چشم بر هم گذاشتنی این زمان میگذره و دیگران برای خانوم A تصمیم میگیرن. و خانوم A همچنان سکوت میکنه. شاید دیگه نمیتونه اون ادم رک و رو راستی باشه که اقای B می گفت هست.


پایان بندی شماره 2:

خانوم A از ترس میزنه کاسه و کوزه رو میشکنه. اقای B هم از اینکه میبینه از دست خانوم A که اینقد بی ظرفیت و بچه است خلاص شده یه نفس راحت میکشه.


پایان بندی شماره 3:

شاید این دختر بهار میخواهد دلش... ؟


بریم یک سکانس عقب تر:

دوشنبه شب

یکشنبه صبح

یکشنبه صبح


من گیج داستانم!

[ پنج‌شنبه 15 آبان 1393 ] [ 10:49 ب.ظ ] [ VN!W ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 15124