X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر من گذشت...
بغض هایم را نگه میدارم ... گاهی اوقات سبک نشوم، سنگین ترم! 
قالب وبلاگ

دیشب وقتی با دوستم خداحافظی کردم و با مترو برگشتم به سمت خونه حدس میزدم که این ساعت احتمالن همه جا شلوغه و همه در حال بازگشت به خونه هاشون. وقتی از ایستگاه مترو بیرون اومدم و با صف 70-80 متری جمعیت منتظر تاکسی مواجه شدم، خیلی تعجب کردم. البته این حس رو همه اونایی هم که پشت سر من میرسیدن داشتن. حالا تصور کنید رفتن پیش دوستم بعد از یه روز کاری به شدت خسته کننده اصرار خودم بود و مامان مخالف. تصمیم گرفتم با خونه تماس بگیرم و بگم که الان کجام و احتمالن خیلی دیر میرسم که نگران نشن. مامان ضمن اینکه با کنایه از دیر برگشتنم گله کرد خیلی جدی اصرار کرد که مهم نیست چقدر طول میکشه ولی حتمن با تاکسی بیا و یهو هوس نکنی پیاده بیای خونه. در طول 3 دقیقه ای که با مامان صحبت میکردم و وضع موجود را براش توضیح میدادم، نفر جلوییم هم با تلفنش صحبت میکرد. اخرای حرفای من و مامان و خداحافظی خیلی اروم بهم گفت:

میای دو تایی باهم پیاده بریم؟

نگاهش کردم، یه دختر معمولی با کلی شجاعت و شیطنت!

هنوز مکالمه ام قطع نشده بود که باهم صف تاکسی رو ترک کردیم و راه افتادیم... اولین سوال ازم پرسید خونتون کجاست و خودشم گفت چون اسم خیابون پارس به گوشش نخورده بود. اما وقتی گفت ما سمت امامزاده ایم... بهش اطمینان دادم که بخش اعظمی از مسیر رو باهم هستیم!... و من خودمو معرفی کردم... دست دادیم... و گفت منم حنانه ام!... کل طول مسیر به خاطرات شلوغی خیابونا و شمردن تعداد تاکسی هایی که از کنارمون میگذشتن با شادی و خنده گذشت. به شکلی باور نکردنی از کنار تمام ماشین های گیر کرده تو ترافیک تو تاریکی شب در مدت 22 دقیقه رسیدیم خونه... وقتی رسیدم مامان گفت: تو که خوب اومدی... چرا اخه صبر نداری تو! و من نگفتم که رسیدنم با این سرعت، نتیجه ی یه نافرمانی کوچولوئه!

دیشب با یه ادم جدید اشنا شدم و یه دوست تازه پیدا کردم.

[ پنج‌شنبه 1 آبان 1393 ] [ 10:54 ب.ظ ] [ VN!W ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 15124