X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر من گذشت...
بغض هایم را نگه میدارم ... گاهی اوقات سبک نشوم، سنگین ترم! 
قالب وبلاگ

فقط چند ساعت تا اغاز سال نو باقی مونده... صبح، بعد از اذان، راه افتادیم... بهشت زهرا...!

توی راه به نیت سال نو براش سنبل گرفتیم... اون وقت صبح چه جاده ی شلوغی... احتمالا تو اون ساعت، پر ترافیک ترین جای تهران همین بهشت زهراست!... کاش ما ادما جای اینکه بعد از مرگ به فکر تنهایی های هم باشیم، همین حالا تا وقتی روی زمین هستیم حواسمون به هم باشه... خدا میدونه که چقدر پشیمونم از همه ی اون چیزایی که نگفتم... همه ی اون چیزایی که تو دلم مونده...

به ترتیب... آقاجان... مادرجون... راحله... م‌ح‌م‌د... آه خدا... من وصیت میکنم بعد از مرگم عکسم رو روی سنگم حک نکنن... هر بار که دیدمش یه جور داره نگاهم میکنه... گاهی خوشحاله... گاهی غمگین... و امروز خشمگین... با تمام وجودم حس کردم ازم دلخوره... دلم می خواست باهاش تنها بودم تا بپرسم چرا؟ چه کردم؟ غیر اینکه با هر سختی پای قرارم موندم... اما میدونید هر جوری که نگاهم کنه، من فقط بغض میکنم... روزای خیلی وحشتناکی بود... اما گاهی دلم میخواد برگرده روزهای اول... تمام اون روزایی که وقتی میرفتم پیشش بی مهابا گریه میکردم... میتونستم خودمو خالی کنم... سبک شم... الان با بغض می رم... با بغض سنگین تری بر میگردم...

 پنجره ی اتاق را باز می کنم، بوی عید می اید، بوی دلتنگی... دلم برات تنگ شده، این روزِ اخرِ سال چقدر حرف دارم با تویی که نیستی... با خودم فکر میکنم کاش بودی، کاش بودی تا برات عیدی بخرم... از همون ژاکت های یشمی که به تو خیلی میاد، از همون هایی که وقتی بپوشی سیر نشم از نگاه کردنت... از همون هایی که دوست داشتنی ترت می کنه... آقاتر میشی وقتی تنت می کنی... حالا که جدا شدیم، چه فرقی می کنی صحبت از مرگ، وقتی مطمئن بودی من بدون تو روزی هزار بار میمیرم و زنده نمیشم... وقتی میدونستی حال منو، وقتی تو نباشی... میدونستی... دیگه چه فرقی میکنه، وقتی قرار بود مرگ جدامون کنه... دیگه چه فرقی میکنه پنج شنبه باشه، عید بیاد یا نیاد... صبح باشه یا شب... بی تو بهار به چه دردم میخوره؟... من که نفهمیدم وقتی بهار هیچ گلی به سرمون نمیزنه، چرا هی میاد و هی میره... عید را بی تو نمیخوام... دلم میخواست سرم رو از پنجره بیرون ببرم و فریاد بزنم که من این دنیا را بی تو نمیخوام... نمیخوام این دنیا رو بدون تو... چه غمی داره این روز اخر اسفند... حس میکنم روی دست زمستون هم مونده ام...




چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید...!



نمیدونم چطوری اما دیگه نمیخوام همون ادم قبل باشم... خسته شدم از تحمل کردن، از درک کردن، از فهمیدن، از مواظب بودن... خسته شدم که همیشه سعیمو کردم که حواسم به دیگران باشه، به احساساتشون، به باورهاشون، به رفتارهاشون... و مراقب باشم که کسی ازم ناراحت نشه، از غم و نگرانی های کسی بی تفاوت رد نشم، کسی را فراموش نکنم... خسته شدم که هر چی کردم... پاداش عکس گرفتم!

روزگار تو این سال ها یادم داد که هر چی بیشتر راست بگی بیشتر دروغ تحویل میگیری... دلم میخواد امسال حد نگهدارم... حد خودم و ادما رو بشناسم و ازش رد نشم... اینجوری دیگه به خودم مدیون نمیشم... اینجوری اخر سال که به خودم نگاه کنم دستام رو پر از "هیچ" نمی بینم... یه جای خوندم که زنده بودن با زندگی کردن خیلی فرق داره... تا وقتی بهانه ی برای زندگی نیست و زنده بودن اجباریه... دیگه خودمو درگیر بهانه های خیالی نمیکنم...

سررسید امسال را با این شعر شروع کردم:


بهار آمد، پریشان باغ من افسرده بود اما...

به جو بازآمد آب رفته، ماهی مرده بود اما...


سال نو مبارک

[ جمعه 1 فروردین 1393 ] [ 01:12 ق.ظ ] [ VN!W ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 15385