X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر من گذشت...
بغض هایم را نگه میدارم ... گاهی اوقات سبک نشوم، سنگین ترم! 
قالب وبلاگ

امروز با همه ی دغدغه ها و دلمشغولی های همیشگی و کهنه و تازه میخوام از یه بغض بنویسم...

بغض از دست دادن یک دوست!

برای دوستی به قدمت سالهایی که از عمرم به یاد دارم... که هست اما نیست!... که هست اما دیگه حسش نمیکنم... یا شاید بهتره بگم دیگر حسی بهش ندارم...

یادم میاد دو سال پیش به صمیمی ترین دوستم در پایان دوره ی همکلاسی بودنمون گفتم بنظرت ما میتونیم برای هم دوستای همیشگی بمونیم... اینقدر بزرگ شده بودیم که بی مهابا و روی هوا بهم قولی ندیم... فرزانه گفت اگه بخواهیم اره میتونیم... با خودم فکر کردم و گفتم اگه عوض نشی، اگه عوض نشم یا اگه مثه همدیگه عوض بشیم اره میتونیم این رفاقتو ادامه بدیم... گفتم این، تویی که اینجا کنار من نشسته، رفیق منه!... من این فرزانه را عاشقانه دوست دارم... اگه یه روزی تو 'همین' نباشی... خب خیلی ساده است که دیگه هیچ حسی بهت ندارم... یا اگه من تغییر کنم و باورها و ارزش هام عوض شه ممکنه دیگه دوست نداشته باشم...

فرزانه گفت: و ادم ها تغییر می کنند. ... راست هم میگفت... 

حالا قصه، قصه ی تغییر کردن ادم هاست... نمیدونم من عوض شدم یا دوستم... هر چی بود خیلی سریع اتفاق افتاد... خیلی سریع!... اونقدر که اوایل باورم نمیشد و فکر میکردم چند وقتی که بگذره همه چی درست میشه... چند وقت گذشت... تقریبا یک سال و نیمه که گذشته... تازه باورم شد که عمق تغییر چقدر بوده... سخته باورش... باید تو فکر من باشید با احساسات من درک کنید ... اصلا باید خودِ من باشید تا بفهمید چقدر سخته که بپذیری قدیمی ترین دوستت، یادگار روزهای خوبِ کودکیت، قرارهای تلفنی هر چهارشنبه ی تابستون ها، یادداشت های یواشکی لای کتاب، اون قاب عکس "درحیاط کوچک پاییز، در زندان"ِ اخوان ثالث، هم پای درد دل ها، همونی که ازش بهانه ی ساختن این وب را یادگار دارم... تبدیل شد به کسی که از دوستی فقط و فقط احترامش مونده... احترام به 18 سال رفاقت!... چی شد؟... چرا این همه از هم دور شدیم؟... چرا این همه عوض شد؟ شاید بهتره بگم عوض شدیم... چی شد که همه چیز فراموش شد؟ ادمی که باهاش از سیاست و اقتصاد گرفته تا حرفای خاله زنکی حرف میزدم، چی شد که دیگه هرکار میکنم نمیتونم شمارشو بگیرم و بگم بیا بریم نشر ثالث، کتابگردی!... چرا حتی نمی خواد به بهانه تبریک تولد یه پیام بده که لااقل دو تا جمله نوشتاری باهم حرف بزنیم... خدایا چی شد به اینجا رسیدیم؟

"زمان ادم ها را دگرگون می کند اما تصویری را که از ایشان داریم ثابت نگه می دارد. هیچ چیز دردناک تر از این تضاد میان دگرگونی ادم ها و ثبات خاطره ها نیست"(مارسل پروست)

دلم گرفته بدجوری...

کاش زمان برگرده به عقب به 3-4 سال پیش و برای همیشه همون جا بمونه!

[ جمعه 25 بهمن 1392 ] [ 08:10 ب.ظ ] [ VN!W ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 15124