X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر من گذشت...
بغض هایم را نگه میدارم ... گاهی اوقات سبک نشوم، سنگین ترم! 
قالب وبلاگ

نوشتن داره برام سخت و سخت تر میشه... چقدر دوست داشتم حرف بزنم اما می ترسم از گفتن همه اون چیزایی که تو دلم مونده و شده بغضی که هر روز چند باری راه نفسم را میبنده اما نمیزارم اشک بشه... همه ی دنیا دارن منو نصیحت میکنن همه ی دنیایی که هر وقت خودشون مشکل داشتن به اولین نفری که می گفتن من بودم... حالا همه احساس می کنن "من حالم بده"... نه اینکه احساسشون غلطه، نه. اما تا قبل اینکه یه گوشه از دلمو اینجا بنویسم همون نقاب سرخوش همیشگی را داشتم... همونی که تو مدرسه صدام می زدن سردسته ی دیوونه ها... همون که تو جمع اینقدر جوک تعریف می کرد که بقیه از دل درد التماس می کردن بسه دیگه... همون که دیگران ارزو می کردن جای اون بودن... (کاش می شد لرزش صدا رو هم نوشت...) همون مینا.

اینه که دیگه میترسم بگم... بنویسم... 

خب برگردیم به پشت نقاب همون مینای سابق و برسیم به روزمرگی ها.

تابستون فصل اتفاق های خوبه انگار... عروسی آرزو... عروسی نرگس... عقد الهه... عقد مریم... عقد آتنا... عقد طیبه... و الهام که صاحب یه پسر کوچولو شد... خدا زیادشون کنه انشاله! با تمام این اتفاقای خوب... هرگز فصل تابستان را دوست نداشتم. و چقدر خوب که پاییز داره می رسه... 

به جز این روزمرگی های ساده تو همین یک هفته ی آخر تابستان دو اتفاق دیگه هم داشتم... بعد از 7 سال تصمیم گرفتم و یه دوست قدیمی را پیدا کردم. هیجان عجیبی بود تو تمام این مدت شماره اش را هم داشتم. اما دقیقا یک هفته ی پیش با یه اضطرابی شمارشو گرفتم. صداش اصلا عوض نشده بود. حدیث بیشتر از من شگفت زده شد. در اولین سوال بعد از احوالپرسی از خاطره ی مشترکمون پرسید. همون چیزی که حدیث را برای من همیشه تازه نگه داشته بود تو این سال ها. در جواب فقط بغض کردم. اما این فقط من نبودم که خبرام بد بود. 

و اتفاق دیگه... همین امروز افتاد. همین امروز که هم زمان با جشن شکوفه ها ما هم رفتیم دانشگاه... درسته من همیشه آموزش دیدم که شنونده درد و غصه های دیگران باشم... که خوب بشنوم... که خوب تحلیل کنم... که کمک کنم ادمها خوب تصمیم بگیرند... درسته که برای من شنیدن اینکه: خودکشی کردم... بهم خیانت شده... بهم تجاوز شده... زندگیم از هم پاشیده... ناخواسته باردار شدم... یا هر اتفاق بد و بدتر دیگه اماده ام. اینکه مطابق معمول بشم سنگ صبور کسی و بهم اعتماد بشه هم قبول... اما اگه این ادم یه همکلاسی باشه که کنارته، به تو نزدیکه، دقیقا یه ادمی مثل خودت!... اون موقعست که به جای اینکه ادای روانشناسا را در بیارم تنم میلرزه... فقط خودمو کنترل کردم که پا به پاش گریه نکنم. حالم اصلا خوب نیست... امید دارم پاییز حالم رو بهتر کنه... پاییزی که خیلی وقته انتظارشو می کشم.


دلم گرفته به پاییز...

ابر باران خیز،

به دلگشایی این باغ غم نشسته، ببار!


[ جمعه 22 شهریور 1392 ] [ 09:38 ب.ظ ] [ VN!W ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 15124