X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر من گذشت...
بغض هایم را نگه میدارم ... گاهی اوقات سبک نشوم، سنگین ترم! 
قالب وبلاگ

روزا داره می گذره و من بزرگ و بزرگتر می شم... بزرگ شدن یعنی درد های بیشتر... یعنی تنهایی بیشتر...

قبول دارید؟ اینکه هرچی بزرگتر می شی تنها تر می شی... 

سخته، زیر و درشت، با کنایه و مستقیم همه هی حالیت کنن مینا داره سنت میره بالا ها... مینا بذار بیان فکر نکنن یه چیزیت هست که نمیذاری کسی بیاد...مینا بذار حالا این بیاد اگه نخواستی خب بگو نه!... بذار بیان... بذار بیان... بذار بیان... و من هی بگم ولم کنید بابا. حالا وقت هست. من تازه ۲۴ سالمه! ۴۲ سالم نیست که فکر می کنید دنیا واسم تموم شده... بهم میگن تو میانگین سن ازدواج را رد کردی... بهم برمیخوره اما با خنده میگم خب میانگینه دیگه. آمار که بلدید؟! باید یه سری ها بالاش باشن و یه سری هم پایینش!... بحث را عوض می کنم اما حال خودم عوض نمی شه... کم کم احساس می کنم تنهایی رو... 

قبلنا اینطور نبود یعنی اگرم کسی چیزی بهم می گفت اصلا ناراحت نمی شدم، به هیچ وجه! فکرم این بود که اونی که میخوامش هست... دیر و زود میشه، ولی هست و میاد... همون موقع ها به دلم قولشو دادم... من به دلم کسی را قول دادم که دیگه نمیاد... این چند وقته هر موقع کسی ازم پرسید مینا هنوزم بهش فکر میکنی؟ سریع و قاطع گفتم نه!... اما تا عمق وجودم می سوخت با یادش... دو ماه پیش که خونه ی دوستم بودم و قرار بود همه بریم عروسیِ یکی دیگه از بچه ها... یهو مرضیه گفت: مینا تمومش کن... اون دیگه برنمی گرده... زندگیتو کن... به خودت فکر کن... تا کی می خوای این شکلی بمونی؟ این بار مرضیه نپرسید... یه راست رفت سر اصل قضیه. چیزی نداشتم بگم... من بغض کردم، و مرضیه گفت. مینا تو رو خدا تمومش کن... مطمئن باش اونم الان نگران توئه... بذارش یه گوشه ی قلبت و گاهی یادی ازش بکن یه قطره اشک بریز و دو خط قرآن براش بخون...از خودت "کوچه ملی" نساز!... این زندگی نیست که تو میکنی مینا!... تمام مدت سکوت کردم. سکوت کردم که بغضم نترکه... که بتونم دروغ بگم. بگم نه مرضیه جان داری اشتباه میکنی... من همه چیو فراموش کردم... 

مرضیه هنوز حرف می زد. دیگه نمی شنیدم. صدام کرد: مینا چرا اینجوری میکنی با خودت؟... دهنمو باز کردم که بگم چراش را خودت میدونی... اما نگفتم فقط یه نفس عمیق کشیدم و سکوت کردم... مرضیه همونطوری که نشسته بود گفت مینا برات دعا میکنم عاشق شی... چون فقط عشقه که میتونه جای عشق را بگیره... یه لبخند از روی اجبار تحویلش دادم و...

با خودم گفتم پس قولی که به دلم داده بودم چی...؟

اون روز هم گذشت...

اصلا چی شد که اینا رو نوشتم؟... 

یادش افتادم؟ من که همیشه یادش هستم... مرضیه حرف تازه ای زده؟ از اون روز تا حالا که همدیگرو ندیدیم. ... ترانه ی کوچه ملی رضا یزدانی رو گوش کردم؟ نه!... پس...؟ ... آها... 

امروز الهام زنگ زد!

[ جمعه 1 شهریور 1392 ] [ 09:32 ب.ظ ] [ VN!W ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 15124