X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر من گذشت...
بغض هایم را نگه میدارم ... گاهی اوقات سبک نشوم، سنگین ترم! 
قالب وبلاگ

پنج شنبه ۳۰ تیر سال ۹۰  

تازه دوره ی لیسانس تموم شده بود. اخرین امتحانمونو ... آآآآآ... خودمو یادم نمیاد، اما اخرین امتحان دانشگاه پنجم بود. اون روز قرار بود با دوستم یه روز کاملا دونفره داشته باشیم... تو تصورم یه روز خوب ساخته بودم... واقعا یادم نمیاد از چه ساعتی و کجا همدیگه رو دیدیم... فقط ناهار را یادمه رفتیم لمزی (پیشنهاد میدم هرگز اونجا نرید) و یادمه قول داده بود نامه ی منو بیاره تا دربارش حرف بزنیم... و یادمه که نیاورد و ما مثل همیشه تا الان، بازم حرف نزدیم. احساس خوبی داشتم وقتی برگشتم خونه... اما گفتم ادم وقتی خوشحاله سرنوشت اماده است که چیزی را از ادم بگیره...؟ گفته ام! 

قرار بود برادرم و پسر عمو و پسر عمه ام فردا صبح برن کوه و طبق معمول ما رو هم نمیبردن. مهدی شب حدودای ۹ بود که زنگ زد با هم هماهنگ کنن که کجا میخوان برن و هر کسی چی با خودش ببره. یهو محمد اومد کنار اشپزخونه و گوشی را گرفت سمت مامانم و گفت: عمه است. مثل اینکه راحله حالش بد شده بردنش بیمارستان! تلفن که قطع شد از مامان پرسیدم راحله چی شده؟ مامان گفت نفهمیدم عمت چی گفت؛ مثل اینکه یه چیزی خورده حالش بد شده. با خودم گفتم لابد مسموم شده. بابا دیر برگشت خونه. سفره ی شام که داشت جمع می شد مامان گفت اینطوریه و فردا بریم دیدنش. منم خوشحال که بعد یه ماه می بینمش... اخه از جلسه ی قبلی بانک (یه بانک خانوادگیه) که ۴ تیر بود تا حالا ندیده بودمش. مسخره است اما حتی به این هم فکر کردم که چی بپوشم. 

ساعت از یک صبح گذشته بود. بابا بعد شام رفته بود تو اتاقشون و خوابیده بود. مامانم جلوی تلویزیون خوابش برده بود. محمد پای کامپیوترش بود. من... نمیدونم چی کار میکردم. تلفن بابا زنگ خورد دویدم صداشو قطع کردم و با خودم گفتم کیه این خروس بی محل؟! مسعود بود؛ برادر راحله. ترسیدم. رفتم تو اتاق محمد گفتم مسعود زنگ زده. گوشی را محمد برداشت. رفت تو اتاق بابا اینا و بابا را بیدار کرد. چند دقیقه ای حرف زدن. بابا همینطوری ساکت داشت فکر می کرد. پرسیدیم چی شده؟ جواب نداد. زنگ زد و بیمارستان ببینه کدوم یکی از دکترا امشب شیفته و کی on call . که اگه میشناسه به اونا بگه. نشد. نبودن. به محمد گفت بپوش بریم. رفتن. 

ساعتی یه بار زنگ می زدم به محمد. حقیقتا تا 3 صبح هنوز باورم نشده بود قضیه جدیه. همش فکر میکردم خونه پرش اینه که بگن... نمیدونم نمیشه رو حرف خدا حرفی آورد. اما چرا...؟

من دختر عمه زیاد دارم، اما راحله تنها دختر عمه ای بود که می شناختم. بقیه قبل اینکه من به دنیا بیام بچه هاشونم به دنیا اومده بودن. بقیه رو عمه صدا می زدم... یادمه وقتی کارت های مراسم نامزدیشو داد پرسید فک می کنید لباسم چه رنگیه؟ همه یک صدا گفتیم آبی! عاشق رنگ آبی بود. همه گلایل ها را براش آبی گرفتیم. 3 آذر همون سال قرار بود بریم عروسیش... عروسی تنها دختر عمه ام. چقدر از خنده هاش خاطره دارم، خوشگل می خندید... خدا رو شکر هیچیش به فامیلای ما نرفته بود... مثل خانواده ی پدریش بود... زیبا!...  

کی فکرشو می کرد تو رو توی همون قبری به خاک بسپارند که هزار بار بالای سر اون ایستادی و برای مادربزرگمون فاتحه خوندی...

راحله... راحله ی عزیزم... کجایی الان؟ می شنوی صدامو؟ دو سال از اون روز گذشته و ما همه دلمون برات تنگ شده... کاش یه بار دیگه ببینمت... تو خوابم بیا...

[ دوشنبه 31 تیر 1392 ] [ 12:32 ق.ظ ] [ VN!W ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 15385