X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر من گذشت...
بغض هایم را نگه میدارم ... گاهی اوقات سبک نشوم، سنگین ترم! 
قالب وبلاگ

بهشت اینجاست!... همین جا! 

یاد تو بهشت می آفریند... آرامش خلق می کند! 

اینکه این همه خاطره ی خوب برایم به جا گذاشتی را دوست دارم... 

خیلی وقته میخوام بنویسم... بنویسم دلم گرفته... دلم شکسته... بنویسم خسته شدم... بریدم... احساس پوچی می کنم از اینکه... اصلا بی خیالش!... رفتم زیارت؛ زیارت امام رضا (ع)؛ شب نیمه ی شعبان توی شلوغی حرم؛ همزمان با شادی جشن؛ اشک هام بی اختیار میومد. خدایا کی می دونه تو دل هر آدمی چی میگذره؟ همه ی سعی ام را کردم که دلم را سبک کنم. نشد. اما الانم نمیخوام از این بنویسم که چرا؟... چرا اینطوریم و چرا این روزگار لعنتی تموم نمیشه... میخوام از یاد های خوبم بنویسم... میخوام یادم بیاد چه روزهای شیرینی داشتم. 

هنوز مدرسه نمی رفتم... محمد(برادرم) همیشه تو بازی های کودکانه منو گول میزد. بهش میگفتم بیا خونه ی من (با دو تا پشتی می ساختمش) مثلا خاله بازی... اما چون دوست نداشت میگفت تو بیا تفنگ بازی بعدش منم میام خونه ی تو مهمونی... هیچوقتم نمیومد!... من اما بازم به حرفش اعتماد می کردم. 

کلاس اول و دوم ابتدایی که بودم با دختری دوست بودم به اسم مریم حسین کرد؛ خاطره های خوبی ازش دارم. اگه مسخرم نمی کنید. من و مریم با هم شعر می گفتیم... نمیدونم اون دفترچه ی شعر الان کجاست و چه بلایی سرش اومده... حتی نمیدونم پیش من موند یا مریم... نمیدونم چی شد و چرا از هم دور شدیم. کلاس سوم که رفتیم کلاسامون عوض شد. من باز می رفتم دم کلاسشون تا زنگ تفریح پیش هم باشیم... اما مریم دوست جدیدی پیدا کرده بود... 

دوره راهنمایی که بودم. با قدیمی ترین دوستم که الانم گهگاهی می بینمش... یه قرار ویژه داشتیم. چهارشنبه ها ساعت ۱۱ صبح یک هفته من زنگ می زدم. هفته ی بعد را نرگس. چه روزایی بود. حتی دوره ی ابتدایی هم من و نرگس سه شنبه ها زنگ تفریح نمیدونم اول یا دوم را با هم بودیم... رابطه ما همیشه خاص بود... دور بودیم اما نزدیک... کاش همونطوری می موندیم...  

دوره ی دبیرستان دوره ی دوستی های گروهی بود. یه جمع نسبتا جمع و جور بودیم که از راهنمایی همدیگه رو میشناختیم. اما از اونجایی که همه ی دوستان من رفتن رشته ریاضی و فقط من تجربی را انتخاب کردم" برای من یک گروه جدید هم تشکیل شد. تقسیم بندیمونم همیشه این بود... مینا امروز پیش تجربی هاست/ مینا امروز پیش ریاضی هاست... دبیرستانم برای خودش دنیایی بود. چقدر خاطره دارم از اون روزا... کلاس های حاتمی... با چه ترس و لرزی سر کلاس میشستیم... کلاس محسنی را یادم نمیره که ارزو سوسک دید جیغ کشید، سوسکه رفت جلو... سارا هم پرید با یه لنگه کفش در دست و یک پا در هوا کشتش!... سال آخر چه افطاری گرفتیم تو مدرسه... خوش به اون روزا...

چقدر بچگی هامون خوب بود... صاف و ساده... بی ادا بودیم... هیچکدوم بلد نبودیم خودمونو بگیریم... یا به هم دیگه حالی کنیم که من چیزی را دارم که تو نداری... تلاش نمی کردیم یه شکل دیگه بنظر بیاییم... قهر و آشتی هامون واقعی بود...  

ببخشید قرار بود شکایت نکنم! 

رفتم دانشگاه. من تو جمع بچه های کلاس غریبه بودم. همکلاسی هام یک ترم را کنار هم گذرونده بودن. چند ماهی گذشت... چرا و چطوری؛ نمیدونم؟ همنشینم تو کلاس شد یه نفر ثابت!... خودمم نفهمیده بودم تا یه روز که از یکی دیگه از بچه ها که از خوابگاه می رسید پرسیدم پس کو؟ گفت: رفیق شفیق شماست از من میپرسی؟... یه لحظه خوب به معنی این حرف فکر کردم. آره... اون آدم رفیق منه...! چه روزایی را باهم گذروندیم... چیز هایی را از من به خودم می گفت که برام تازگی داشت... نمیدونی چه حس خوبیه که کسی کنارت باشه که بخواد و بتونه تورو کشف کنه... روز های فوق العاده ای بود. روزهای آسونی نبودن... اما پر از خاطره های خوبن. من تو رفاقت برای هیچکس کم نذاشتم. حتی گاهی کم برداشتم تا رفیقم بدونه چقدر برای من عزیزه! 

اما اعتراف میکنم اشتباه کردم... همه ی اون خاطره های خوب؛ همه ی اون یاد های قشنگ؛ همه ی اون حس های تکرار نشدنی جز اینکه من را فرسوده تر کنه هیچ کاری نمیکنه. 

حرفم را پس می گیرم... یاد تو... یادآوری لحظه های خوبم وقتی که دیگه وجود ندارن... برام جهنم می سازه! من خاطره هاتو دوست ندارم... من...

من خودتو دوست دارم.

[ جمعه 7 تیر 1392 ] [ 12:23 ق.ظ ] [ VN!W ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 15385