X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر من گذشت...
بغض هایم را نگه میدارم ... گاهی اوقات سبک نشوم، سنگین ترم! 
قالب وبلاگ

چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید...


سال نو شد... از کودکی تا حالا جز شور و شلوغی قبل از تحویل سال هیچ وقت سال جدید برام جذاب نبوده... همیشه تکرار... اینکه چرا باید برای شروع این تکرار این همه شادی کرد، همیشه برام بی معنی بود... چون بنظرم هیچ چیز عوض نمی شد... اما امسال خیلی چیزا عوض شد... تا حالا نشده بود اولین عید دیدنی سال را با دلتنگی آغاز کنم... تا حالا نفهمیده بودم نبودن یه آدم میتونه این قدر بزرگ باشه... این قدر بزرگ که جلوی نفس کشیدنت را بگیره... همه دست به دست هم دادند که بهار امسال متفاوت باشه... حتی چشم هام هم فقط جای خالی را می دیدند... گوش هام صدای خنده ها رو می شنیدن... واقعیت اما سکوتی بود با سرهای پایین و بغض های شکسته...


ﻗﺮﺍﺭﻣﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﻧﺒﻮﺩ 

ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺮﻗﺮﺍﺭﯼ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺑﮑﻮﺷﯿﻢ

ﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﯽ ﻗﺮﺍﺭﯼ!

من چه خوش خیالم... مگر تو پای کدامیک از قرارهایت ماندی؟؟؟


بعضی وقتا آدم میمونه چی بگه یا چی بنویسه... بیشتر وقتا البته!... مثل الان!... تعطیلات نوروز هم تموم شد... میشه... برای من که گذشت، امیدوارم برای شما خوش گذشته باشه. گاهی اوقات نمیدونم چیزی را که می خوام بنویسم قبلا نوشتم اینجا یا تو اون وبم نوشتم یا تو سررسیدم نوشتم یا شاید تو نامه هام... نه این آخری نه... خیلی وقته دیگه نامه نمی نویسم... یا شاید همش تو ذهنمه و هنوز ننوشتم؟

شاید مثه خیلی وقتای دیگه می ترسم بگم... بنویسم... ترس سوغات آشنایی هاست، ما از آنچه می شناسیم می ترسیم... اگر من آشنا هستم، پس چرا آشنایانم با من غریبه اند؟ آدم باید یکی را تو زندگیش داشته باشه که بفهمتش... حتی اون موقع هایی که خودشو میزنه به نفهمی... لحظاتی تو زندگیم حس کردم یه همچین کسی را کنارم دارم، اما خیلی زود فهمیدم اون بنده خدا هم شانسی یه چیزی را فهمیده... یا شایدم همون موقع ها اونم مثل من اینقدر تنها بوده که حال منو فهمیده... یه بار قدیما گفتم من "شهروند درجه دو" هستم... خب هستم دیگه! چقدر خوب می شد بعضی از آدما بدونن که اگه چیزی را به روشون نمیاری... از سادگیت نیست... داری جوون میکنی حرمت ها را حفظ کنی...!

یه چیزی میگم بهم نخندید!... بعضی وقتا آرزو می کنم کاش من یه آدم سرشناس بودم... چرا؟؟؟... دلم می خواست دیگران به حرفام گوش بدن... یا اینطوری بگم دوست داشتم همه مشتاق شنیدن و خوندن اون چیز هایی باشن که برای من اتفاق افتاده و من دلم می خواد اونها را بگم... (اعتراف سنگینی بود!) اما زندگی و اطرافیان من درست برعکس هستند... یعنی اگه این دو تا وبلاگ و اون سررسید و نامه ها نبودن... که البته بجز این وب بقیه اش کاملا خصوصیه!... زندگی من شامل شنیدن تعریف ها و حرف ها و غصه ها و خرید ها و خاطره های دیگران شده... البته بیشترش هم تقصیر خودمه... چون جز یکی دو نفری که گاهی وقت دارن بقیه حوصله ی شنیدن حرفامو ندارن یعنی جوری برخورد می کنن که می فهمم جذاب نیستم... پس سکوت می کنم تا اونا بگن... که البته ادب حکم می کنه همیشه شنونده ی خوبی باشم... بقول استادم شما آموزش می بینید که در وهله ی اول شنونده های خوبی باشید!... فکر کن! کوری عصا کش کور دگر شود!... چه شود...؟

پ.ن: فکر کنم نوشته های این پست خیلی شاخه به شاخه و بی ارتباطه... مثل ذهن خودم بهم ریخته است. بر من ببخشید!


من که جز تو کسی را ندارم!

ولی چرا تو را هم ندارم... ؟

[ دوشنبه 12 فروردین 1392 ] [ 12:58 ق.ظ ] [ VN!W ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 15385