X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر من گذشت...
بغض هایم را نگه میدارم ... گاهی اوقات سبک نشوم، سنگین ترم! 
قالب وبلاگ

اسفند که رسید باورم شد که تنها چیزی که یک لحظه هم درنگ ندارد، و بی خیال از غم و شادی من و تو می گذرد... زمان است. اسفند همیشه تلنگریست برای من که نمیدانم چرا هر سال، هزار تصمیم می گیرم که آدم دیگری شوم و نمیدانم که این آدم دیگر باید چه کند که بتواند اسفند سال بعد، سرش را بالا بگیرد و از این عبور شتابزده ی زمان پریشان نباشد... شاید زیاد سخت می گیرم... من که حتی لحظه ای از دلم غافل نشدم... ولی اسفند...؟؟؟

با خودم رو راست باشم!... و به قلب هایی که شاید... شاید... امان از این شاید ها که نمی دانم چرا درست همین آخر اسفندِ هر سال دلم را می لرزاند و مجبورم می کند که سعی کنم سال دیگر... اسفند دیگر... شایدی نباشد. و دلم آرام تر باشد از همه ی اسفند هایی که رفته اند و دیگر باز نمی گردند. 

سال 91 کم کم داره تموم می شه... روزها شب شدند و شب ها روز... بعضی ها زندگیشون به خوشی تغییر کرد و بعضی ها به غم، برای خیلی ها هم شاید هیچ تغییری ایجاد نشد. دوستای عزیزم؛ مرضیه، آرزو، سارا، نرگس، عطیه و فرزانه ی خوبم ازدواج کردند. طاهره ی دوست داشتنیِ من تو اولین روزهای پاییز مادر شد و...

خودم؟ من... من هم تغییر کردم... شاید امسال بیشتر از همیشه... بیشتر از بقیه... عصبی تر، حساس تر، شکسته تر، تنهاتر... تنهای تنها که نه، همیشه همراه با ترس... ترس مداوم از دست دادن. تو زندگی هر آدمی از یه جایی، از یه روزی، از یه نفری به بعد دیگه هیچی مثل قبل نیست... دیگه خبرای خوب اونقدر که باید خوشحالت نمی کنن... دیگه برای دستیابی به آرزو هات تلاش نمی کنی، آینده معنی حقیقی خودشو از دست میده. امسال فقط دست و پا زدم تا اونچه از گذشته برام باقی مونده را حفظ کنم... جنگیدم برای چیزایی که مونده، از روزی که حس کردم دیگران هم متوجه فرسودگی من تو این مبارزه شدن بخشی از انرژیم را گذاشتم برای نقش بازی کردن، دیگران هم نقش بازی می کنند، شاید همونقدر که من میفهمم و چشمم را میبندم که هر دروغی میخوان بهم بگن، دیگران هم منو بفمند و درک کنند... اما همه سکوت می کنیم. چه خوب می شد اگر جای یکی از سین های سفره ی هفت سین "سکوتم" را می گذاشتم.

تو اولین برگ سررسید سال 91 این شعر را نوشتم:

اکنون مرا بهار دل انگیز دیگری

آورده است وعده ی پاییز دیگری

ویرانه های خانه ی من ایستاده اند

چشم انتظار حمله ی چنگیز دیگری

با تلخی هرچه تمام تر، این دو بیت تو زندگیم تعبیر شد... از حمله ی مغول هیچ چیزی جز ویرانی به جا نخواهد ماند.


تیرماه امسال بود که این وبلاگ شکل گرفت... می خوام از تک تک دوستانی که تو فضای مجازی همراهم بودند یاد کنم. نرگسم که از وقتی عروس شده خط اخر را به روز نکرده، رستای عزیزم که شیفته ی پیچیده نویسی هاش هستم با نهانخانه ی زیبایش، دوقلو های نازنینم که آرزو میکنم عشقشون به هم ابدی باشه، آقای بیگ زاده گرامی که دفتر انشاشون زیباترین دفتریست که دیدم، آقا رضای عزیز که هم نامی وبشون فرصت مغتنمی بود تا یک دوست خوب پیدا کنم و امید دارم هرجا که هست و تا همیشه حالش خوبِ خوب باشه، جناب آرشید بزرگوار که قلم زیبا و عکس های بی نظیرشون همیشه آرامش بخش و چشم نواز بوده و انشاله این آرامش قرین هر لحظه ی زندگی پربرکتشون باشه...


شب جمعه ی آخر ساله، یاد همه ی کسانی که برای همیشه از بودنشون محروم شدیم سبز و روحشون شاد. "احساسات بیان نشده هیچ وقت فراموش نمی شوند!" این بزرگترین تجربه ی امسال من بود.

نوروز مبارک!


گفته بودم ات

"آخرِ همه چیز خوب است"...

تهِ خط اما

پایان ماجرا نیست!

آدمی بُریده است. 


[ جمعه 25 اسفند 1391 ] [ 12:27 ق.ظ ] [ VN!W ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 15124