X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر من گذشت...
بغض هایم را نگه میدارم ... گاهی اوقات سبک نشوم، سنگین ترم! 
قالب وبلاگ

حتی مرگ رسول هم به خاطر مختار بود. صادق ته تغاری ارباب حسن خان از همه چی خبر داشت. از فرشته ی گل مریم که تو خونه امجد الدوله بزرگ شد، از قدیر که بچه ی جیران ورامینی بود، از همه چی... صادق سعی کرد. همه ی سعیش رو کرد که تمام اون کارایی را بکنه که رسول می خواست و نشد. رسول تجسم عشق و محبت خانواده ی آریان بود. رسول می گفت حتی باید مختار را هم دوست داشت... مختار پسر ارشد خانواده بود و توی کل زندگیش فقط یکبار با تاسف برای چیزی گریه کرد... روز مرگ فرزانه... مختار اینقدر تو زندگیش گند بالا آورده بود که صادق حتی برای یه لحظه هم نمی تونست دوستش داشته باشه... 

  

بدترین قسمت قوی بودن اینه که، هیچکس هیچوقت حالی از شما نمی پرسد  

کافیست چمدان هایت را ببندی... همه آماده اند برای از یاد بردنت

کتاب پشت کتاب. از چهارشنبه که امتحانا تموم شده، این دومی هست که تمومش کردم. تنهایی ها را باید یه جوری پر کرد. بالاخره که یه روز میاد... کلاهتو بذار بالاتر رفیق! 43 روز از آخرین تماس مستقیم ما می گذره. از "فردا روز تعطیله اشکالی نداره؟" این آخرین جمله ای بود که خطاب به من نوشتی... ترسیدم از خودم. از گفتن حرفایی که ممکن بود با یه تلنگر به زبون بیارم؛ ترسیدم ازش. از شنیدن حرفایی که عصبانی و ناراحت و شرمنده اش می کرد... همه چیز از آلودگی مزخرف تهران شروع شد... تهران دو روز تعطیل شد و من... که ای کاش نفهمیده بودم... همیشه میگن هرچی کمتر بدونی به نفعته!... الان میفهمم. الان که آرامش سابق دیگه وجود نداره... ترسیدم و هر دو تا خط تلفنم را خاموش کردم از 30 آذر... 6 دی ماه آخرین باری بود که جایی ازم یاد کرد... و حالا روز ها پشت سر هم میگذرن... یه روز، دو روز، سه روز، یک هفته، دو هفته، یک ماه!... یک ماه گذشت... چند ساله گمم تو روزایی که گذشت... هر روز گریه می کنم گاهی بدون اشک... گاهی آرزو می کنم این درد گاه و بیگاه قفسه ی سینه ام یه خودی نشون بده... شاید یادم بیفته، شاید با اون ادعا های همیشگی اش -که هر چی بیشتر گذشت کمتر باورم شد- خواب ببینه که دیگه نیستم، اون موقع شاید دلش برای روزهایی که از دست داد تنگ بشه، میشه؟ 

به همه چیز فکر میکنم به خودم، به لجبازی های خودم، به لجبازی های او. راست میگن اگه زیاد و طولانی قهر کنی اطرافیان عادت میکنن... آره شاید، شاید عادت کرده، عادت کرده که حتی زحمت یه تماس با خونه را هم به خودش نمیده. با خودم کلنجار می رم. اینقدر فکر میکنم تا از احساس خالی شم، به خودم میگم میتونم فراموش کنم... اگه اون سراغی از من نمی گیره چرا من نتونم؟... یاد "شب های روشن" می افتم. اونجا که رویا و استاد تو شب سوم با هم حرف می زنن. 

رویا:اگه اون تونسته منو فراموش کنه پس منم میتونم فراموشش کنم 

استاد: معلومه هنوزم دوسش داری؟ 

رویا: از کجا معلومه؟ 

استاد:از اینکه هنوزم می خوای کاری را بکنی که اون کرده.  

با بغض خنده ام میگیره... مگه میشه کسی را بعد از این همه خاطره یکهو دوست نداشت. "برای دوست داشتن وقت لازم است، اما برای نفرت گاهی فقط یک حادثه، یک ثانیه، کافی است...!" باورش ندارم، چون تنفر هم شکلی از خواستنه...متضاد عشق تنفر نیست، بی تفاوتیست... چه رسد به من که الان هم تنها حسی که بهش دارم دوست داشتنه. فراموش کردن هیچ کس غیر ممکن نیست اما زمان میخواد... زمانی بیش از خاطره هایی که باهاش ساختی... فراموش کردن یه آدم زنده خیلی خیلی زمان می خواد... چه رسد به کسی که مطمئنم حداکثر تا یک ماه دیگه اگه زنده باشم خودش دوباره تمام لحظه های تلخ و شیرینم را نبش قبر میکنه، واقعی تر از مرور هر شبه ی خاطراتم. 

دلبستن ... دلتنگی ... دلگیری ... 

سخته ببینی یاد همه هست. به فکر همه هست. سراغ همه را می گیره، جز تو... گاهی که از اول مرور می کنم می بینم اینقدر که این بی تفاوتیش روحم را شکسته کرده؛ علت اصلی ماجرا به کلی داره فراموشم میشه...

 

با خویش در ستیزم و از دوست! در گریز 

از حال من مپرس... که بسیار خسته ام

[ جمعه 6 بهمن 1391 ] [ 11:58 ب.ظ ] [ VN!W ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 15385