X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر من گذشت...
بغض هایم را نگه میدارم ... گاهی اوقات سبک نشوم، سنگین ترم! 
قالب وبلاگ

حال خودمم نمیفهمم...اصلا نمیفهمم...

نه که تا حالا تو عمرم دروغ نشنیده باشم نه!

هم دروغ شنیدم و هم متاسفانه خودم دروغ گفتم...

اما بعضی ضربه ها کاریِ!

همین چند دقیقه پیش چیزی را فهمیدم که هنوزم نتونستم کامل درکش کنم... هنگم!... قاطی کردم... اصلا نمی فهمم که چرا باید یه همچین دروغی بهم گفته میشد... به من و خیلیای دیگه... و من و خیلی های دیگه این دروغ رو باور کرده بودیم... اخه چرا؟؟؟... چرا به من؟؟؟... اصلا نمی فهمم برای چی باید دروغ میگفتی... الانم که دارم از شدت فشاری که بهم وارد شده اینجا می نویسم تا کمی اروم بشم یه حس عجیبی تو سرم دارم... یه حسی مثه  درد یا بیشتر شبیه اینکه مغزم داغ کرده و یا انگار خواب رفته باشه گز گز میکنه...

حالم اصلا خوب نیست...

اره منم بهت دروغ گفتم... بارها... اما برای ندونستنت یا به غلط دونستنت دلیل داشتم یه دلیل مهم اونم اینکه تو از شنیدن واقعیت رنجیده خاطر میشدی ... اما این دروغ تو هیچ معنایی نداره... تازه میفهمم دلیل این همه اصرارت مبنی بر اینکه خودم درستش میکنم لازم نیست تو زحمت بکشی چیه؟... چه اعتماد احمقانه ی بهت داشتم که تو همه چی رو بهم راست راست گفتی و من خر چقدر برای لحظه لحظه ات دل سوزوندم... چی فکر میکردم و چی شد... 

تنها به حرمت ...  هرگز! برای تا اخرین لحظه ی که نفس میکشم به روت نمیارم که چطوری از عمق اعتماد من به خودت دروغی به این بزرگی ساختی... 

و به حرمت همون چیزی که نمیدونم الان وجود داره یا نه... هرگز و برای همیشه در این مورد با کسی حرف نمیزنم!

ادمی که باورت داشت شکست...

.

.

.

دیگر فرقی نمی کند بیایی یا نیایی، من دیگر هیچوقت حالم خوب نمی شود..!!!

[ جمعه 17 آذر 1391 ] [ 04:14 ب.ظ ] [ VN!W ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 15385