X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر من گذشت...
بغض هایم را نگه میدارم ... گاهی اوقات سبک نشوم، سنگین ترم! 
قالب وبلاگ

قراره از آنچه گذشته بنویسم... دیروز خوب بود... خیلی خوب!... خیلی غیر منتظره فرزانه اومد تهران و دیروز رو در کنار هم بودیم... تولد گرفتیم... کلی خندیدیم... باهم غذا درست کردیم... باهم رفتیم سر همون قرار همیشگی... خرید کردیم... تا کلی از شب گذشت که برگشتیم خونه!

چیزی بیش از 8 ساعت باهم بودیم اما شاید کمتر از 8 دقیقه به درد و دل هم رسیدیم! اخلاقمون بده... خیلی بد!

امروز اما همش به دلشوره گذشت... چراش را نمیدونم من که همه چی را سپردم به خدا!... من که خودمو اماده کرده بودم... من که با خودم گفتم فارغ از نتیجه هرچی صلاحه همون بشه!... اما دلم شکست... برای فرصتی که از دست رفت... نه که دیگه جبران نمیشه ... انشاله که بهتر از این هم بشه اما این حق نبود!

خدایا ! باشه! میدونم که من از خیر و صلاح تو بی خبرم!... از تویی که بنده هاتو بیشتر از هر کسی دوست داری و قبل از این هم نشون دادی!... این دفعه هم نشونم بده... به همه نشون بده که این بهترین اتفاق ممکن بود!

 "عصی ان تکرهوا شیا و هو خیرا لکم و عصی ان تحبوا شیا و هو شرا لکم"

خدای دوست داشتنی من نشون بده!


------------------------------------------------------------------------------------------------------


نمیدونم چرا اینطوری شدم... همیشه فکر میکردم که خیلی مقاوم تر از این ها هستم... اما شب با یه تلنگر کوچیک جوری شکستم که هنوزم نتونستم خودمو جمع کنم... یه اتفاق ساده و از نظر خیلی ها بی اهمیت... اینقدر بی اهمیت که اگه برای کسی بگم هم بهم میخندن هم مطمئن میشن که سلامت روح و روان م را کاملا از دست دادم... اولش خودمم فکر کردم یه ناراحتی کوچیکه... گفتم کتاب بخونم که تا وقتی خوابم میبره بهش فکر نکنم... همین اتفاق به ظاهر بی اهمیت و ساده منو شکست... چیزی را به رخم کشید که تا حالا سعی می کردم انکارش کنم... پاراگراف اول تموم نشده بود که دیدم اشک ها امونم نمیدن... با تمام وجودم... با ذره ذره ی تار و پودم بی کسی و تنهایی را حس کردم... برای اولین بار بود... پیش از این کسی یا حداقل خیال کسی بود که باهاش از درد ها و غصه هام بگم... اما برای اولین بار حس کردم حتی خیال کسی را هم ندارم... تنهام... یک ساعتی را بی امان بدون اینکه بفهمم داره چی بهم میگذره فقط اشک ریختم... خدایا این نعمتت را از من دریغ نکن!... صبح چشم هام اندازه ی یه گردو پف کرده بود و به سختی باز میشد... نور اذیتم میکرد... تو کلاس یکی از همکلاسی هام بهم گفت دیشب مجلس امام حسین (ع) بودی؟ گفتم نه! چطور؟

[ یکشنبه 28 آبان 1391 ] [ 09:14 ب.ظ ] [ VN!W ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 15385