X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر من گذشت...
بغض هایم را نگه میدارم ... گاهی اوقات سبک نشوم، سنگین ترم! 
قالب وبلاگ

اینقدر حرف دارم که ...

این وبلاگ را راه انداختم تا حرف هامو دیگران هم بخونن اما چه میشه کرد بعضی حرفها رو نمیشه گفت. تو گستردگی فضای مجازی و همه ی اون کسانی که نوشته هامو میخونن و شاید در اینده بخونن... یه جاهایی باید سکوت کرد!

اتفاق خوب و بد کنارم زیاده!... یکشنبه ی گذشته نتایج ارشد اعلام شد، شب قبلش که با فرزانه ی خوبم حرف میزدم گفتم فردا فقط اگه تهران قبول شدی بهم زنگ بزن!... شب بعد از نماز تو لیست دعاهام؛ به خودم گفتم دیگه امشب اخرین شبی هست که واسه تهران قبول شدن فرزانه دعا میکنی... بالاخره فردا معلوم میشه تهران قبول میشه یا شهرستان. صبح یکشنبه تو خیابون بودم که فرزانه sms فرستاد: "قبول نشدم هیچی هیچ جا" ... شوکه شدم. بهش زنگ زدم گفتم دروغ میگی گفت نه! هر چی بیشتر میگذشت از حقیقی بودن خبری که شنیدم حالم بدتر میشد... دیگه نتونستم مسیر را ادامه بدم رو یه نیمکت نشستم... پاهام یخ کرده بود اما حس میکردم داغ کردم... شوکه، متعجب، ناراحت و عصبانی بودم... گفتم برم سنجش اعتراض بدم گفت خودم میام!

خیلی حالم بد بود ... خیلی ...

اما همون روز خبرهای خوشحال کننده هم شنیدم... دوستای خوبم قبول شده بودن، شنیدن خبر قبولی هر کدومشون کلی خوشحالم میکرد... طیبه ی عزیزم، آتنا ی گلم و مریم دوست خوبم!... 

دیروز دوشنبه هم دو تا اتفاق خوب داشتیم... عروسی دوستم سارا که دیدنش تو لباس عروس کلی خوشحالم کرد و این که قدیمی ترین دوستم هم دوشنبه مراسم عقدشو برگزار کرد که خبرشو از دوستای دیگم شنیدم و این خبر هم کلی شادم کرد...

اتفاقا و خبرها و برخورد های ناراحت کننده ی زیادی رو هم فقط تحمل کردم که نمیشه و نمیتونم که بنویسم!

گاهی احساس میکنم مصداق این جمله ام

هر کجا ضربه زدند خندیدم

فکر کردند درد ندارم

محکم تر زدند!

هر چقدر مراعات اطرافیانم را میکنم و سعی میکنم به روی خودم نیارم که چی شد...! انگار نتیجه ی عکس میده!

حتما باید یه تیغ برداری بکشی رو رگت تا دیگران بفهمن عمق احساست چیه و گرنه کسی به خودش زحمت نمیده تا درباره ی تو چیزی بدونه، همه به وقت نیاز های تو گرفتارن. اما همیشه باید حواست به حال و هوای اونا باشه و خدای نکرده چیزی هم نگی که ازت دلگیر شن!

نمیدونم چی میتونه ارومم کنه. زمان زخم ها رو التیام نمیده، تنها ما رو به زخم هامون عادت میده!... 

تنها چیزی که میخوام و میتونم با صراحت اینجا بنویسم. چون فقط در ارتباط با یه شخص خاص نیست و چیزی که همیشه در مورد خیلی ها آزارم داده...

از سیستم call waiting  منتفرم!

بنظرم خیلی توهین آمیزه که وقتی دارم با تلفن با کسی صحبت میکنم، مخاطبم بطور ناگهانی وسط حرفام بگه "ببخشید من پشت خطی دارم، خداحافظ!". شاید واسه خیلی ها این موضوع عادی باشه اما واسه من نیست، همیشه صبور بودم و سکوت کردم و در اینده هم همینطور! اما این برخورد رو توهین به خودم تلقی میکنم.

.

.

.

احتیاج به یه مُسکن دارم، یه خوشحالی عمیق.

از ته قلبم دعا میکنم مشکل فرزانه حل شه، تسکین ناراحتی هام نیست اما دلشوره و نگرانیه این روز هامو رفع میکنه!

خدایا تنهام نذار!

[ چهارشنبه 15 شهریور 1391 ] [ 12:09 ق.ظ ] [ VN!W ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 15124