X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر من گذشت...
بغض هایم را نگه میدارم ... گاهی اوقات سبک نشوم، سنگین ترم! 
قالب وبلاگ

اون بالا نوشتم "آنچه بر من گذشت" اما واقعا خودمم نمیفهمم داره چی بهم می گذره!


هیچی درست نیست... هیچی سرجاش نیست... بدتر از همه اینکه هیچکس کنارم نیست!


واقعیتش نمیخوام ناله کنم اما انگار نمیشه...  این دنیا پر از دستهاییه که خسته نمیشن از نگهداشتن نقاب ها!... منم جز همین آدمام...اما الان دلم میخواد اینجا بنویسم ... خسته شدم از بس تو وبلاگی نوشتم که هیچکس اونو نمیخونه!... دلم میخواد همه بدونن... شاید پشیمون شدم و این پست را بعدا حذف کردم ...اما میخوام بگم.


خیلی وقته همه چی عوض شده... خیلی وقته!... فقط بیخود دست و پا میزنم تا کسی نفهمه یا شایدم منتظرم که فرجی بشه (که نمیشه!) ... کم و بیش همه میفهمن یه اتفاقی افتاده اما یا بی تفاوت از کنارم و اون خرابه ی که تو من میبینن رد میشن یا من اینقدر خوب نقش بازی میکنم که همه چی رو فراموش میکنن!


یکی بهم گفت چرا اینقدر حساس شدی تو!.... اون لحظه اینقدر تو حال خودم بودم که گفتم آره حساس شدم، عصبی شدم، زود رنج شدم، اصلا عوضی شدم... بهش گفتم اون آدمی که تو دانشگاه میشناختیش دیگه مُرد!!!

اما دیگه نه من ادامه دادم (یعنی دوباره رفتم پشت همون نقاب لعنتی) و نه اون دیگه از درونم پرسید... 


امروز پشت تلفن یکی از دوستام که بهش زنگ زده بودم که اگه شد باهاش یه کم درد و دل کنم (البته چون در حال خرید بود دیدم هیچی نگم سنگین ترم) یهو بهم گفت چرا اینقدر صدات غم داره؟... جا خوردم ... یه کم الکی خندیدم و حرف عوض کردم و با خودم فکر کردم یعنی دستام خسته شدن!!!???... نباید بذارم خسته شن!


"ادمی که دلیل برای زنده بودن نداره ... حتما دلیل خوبی برای مردن داره!" ... من الان دقیقا نمیدونم چرا هستم؟

این همه تنهایی زنده بودن را بی ارزش میکنه!... به چه انگیزه ای؟... میخوام چی کار کنم؟ ... بخاطر کی؟

احساس میکنم بی دلیل شدم!


هیچ چیزی سر شوقم نمیاره... نمیگم اگه اتفاقای خوب برام بیفته ناراحت میشما! نه!

حرفم چیزه دیگه ایه! ... هنوزم شکفتن یه غنچه، دیدن یه منظره ی زیبا، صدای خنده ی یه بچه، شنیدن یه خبر خوب؛ خوشحالم میکنه اما نه مثل قبل!... دنیام عوض شده یعنی هیچ چیز تو این دنیا دیگه مثل قبل نیست، یه فیلتر خاکستری کشیده شده رو همه چی!... حالا فقط غم و تنهایی و اشک پر رنگ دیده میشه!


با خودم می گم عادت می کنم و با صراحت زیادی این جمله را تکرار می کنم، اون چیزی که هیچکس نمی پرسه اینه که به چه قیمتی عادت می کنم؟ به چه چیز هایی عادت می کنم؟... حالا میترسم.... میترسم عادت کنم، به تنهایی ... به غم ... به نبودن ... به سکوت ... به این نقاب لعنتی!


جمله ی معروف دکتر شریعتی: "اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست. او جانشین همه نبودن هاست."

خدایا پس چرا نمیای دستمو بگیری ببری پیش خودت؟ هوم؟




چشم آدمی که باز تر شد

دل آدمی تنگ تر می شود

مثل باران، وقتی که نمی بارد...

[ پنج‌شنبه 2 شهریور 1391 ] [ 12:17 ق.ظ ] [ VN!W ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 15124