X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر من گذشت...
بغض هایم را نگه میدارم ... گاهی اوقات سبک نشوم، سنگین ترم! 
قالب وبلاگ

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو 

بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو 

شب از فراق تو می نالم ای پری رخسار 

چو روز گردد گویی در آتشم بی تو 

دمی تو شربت وصلم نداده ای جانا

همیشه زهر فراقت همی کشم بی تو 

اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا 

دو پایم از دو جهان نیز در کشم بی تو 

پیام دادم و گفتم بیا خوشم می دار 

جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو 

  

 

نمیدونم چرا امروز که به سرم زد اینجا بنویسم. یاد «شب های روشن» و این شعر سعدی افتادم!... به قول رویا: از کسی که بوستان و گلستان را نوشته این شعرها عجیب به نظر می رسه!... 

در مورد منم همه چیز عجیب به نظر می رسه... 

بی خیال! 

تو تلخیه تمام روز های این سال؛ بالاخره دیروز یه خبر خوشحال کننده هم شنیدم. نیمه شعبان گذشته وقتی داشتم از مراسم یادبود پدر دوستم بر می گشتم؛ وقتی داشتم با بغض از کوچه ها و خیابونای اذین بندی شده ی محله ی قدیمیمون به یاد روز های شادی که داشتیم میگذشتم و یادم می افتاد که پارسال همچین موقعی چقدر آسمونه زندگیم آبی بود ... 

مرضیه (یکی از دوستای دوره ی دبیرستانم) لباس سفید پوشیده بود و شروع زندگی مشترکش را جشن می گرفت... مبارک باشه مرضیه ی عزیزم!

[ شنبه 24 تیر 1391 ] [ 09:44 ق.ظ ] [ VN!W ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 15124